#آرامش_غربت_پارت_334
من ـ اَه خدا مگه چه گناهی کردم که این بلاها باید سر من بیاد؟!
آرمین ـ بیتا ناراحت نباش عزی...
با نگاه خصمانه ی فریبا جون کلمه اش رو خورد و ادامه نداد...! یعنی حال کردم با این حرکت فریبا جون! حقشه! پسره نکبت دیشب به من گفت خواهری خودم! برو بمیر اصلا! کدوم برادر خری....اوووف بیخیال بیــتا...
فریبا جون ـ چرا سرخ شدی بیتا؟
با گیجی پرسیدم:
ـ هان؟؟؟
فریبا جون ـ گونه هات گل انداخته! گرمته؟
با هول سری تکون دادم و گفتم:
ـ پــوف آره چقدر گرمه!
بعد از چند ثانیه سکوت بدی تو اتاق حاکم شده بود! همه رفتن تو فکر...می خواستم هانیه رو ببینم...ولی نمی ذاشتن...
من ـ میشه حداقل برید پیش مازیار؟!
فریبا جون ـ الان حوصله هیچ کسو هیچ چیزیو نداره! می خواست تنها باشه...
قلبم دوباره شروع کرد به لرزیدن...آرزو کردم کاش همین الان بتونم چند قطره اشک بریزم تا آروم شم...خیلی آشفته بودم...
romangram.com | @romangram_com