#آرامش_غربت_پارت_321
اما همه چی یهو اتفاق افتاد...
صدای جیغ هانیه ، صدای ترمز و جیغ لاستیکا...پرت شدنش به هوا و برخورد با ماشین جلوییش... بوق زدنای مردم و هم همه... همه چی سریع اتفاق افتاد...و بعد...انگار زمان از حرکت وایساد...نفسم بند اومد...صدای جیغ هانیه تو سرم تکرار می شد و همینطور صدای فریاد مازیار تو سرم می پیچید ، دستمو گذاشتم رو گلوم و خم شدم ، از تهِ دلم جیـغ
کشیدم:
ـ هـــــــــــانیه..!!!
بغض داشت خفه ام می کرد ، ولی حتی یه قطره اشک از چشام جاری نمی شد...دوباره جیغ زدم:
ـ هـــانیــــــه...!
با چشم دنبال اون ماشین لعنتی گشتم اما فرار کرده بود...بعضیا دنبالش رفتن و پلاک ماشین رو یادداشت کردن... اما همه دور هانیه جمع شده بودن...صدای بوق ماشینا آزارم می داد... سر درد و بغضی که به هیچ وجه قصد شکستن نداشت امانمو بریده بود...صدای آهنگ همه چی آرومه پخش می شد و تضاد مزخرفی با جو اونجا ایجاد کرده بود و قلبم...قلبم از کار افتاده بود ، نمی تونستم به درستی نفس بکشم...هجوم بردم به سمت جمعیت و جیغ زدم:
ـ برید کنار، برید کنار!!!
با دستم همه رو کنار زدم و رفتم جلو .... دست و پام با دیدن پیکر خونی هانیه که رو پخش زمین شده بود ، شل شد... با بی حالی نشستم رو زمین ، درست بالای سر خونیش....سینه ام از شدت بغض و تنگی نفس به تندی بالا و پایین می شد! همه ساکت شده بودن و در سکوت منو نگاه می کردن... با خشم بهشون نگاه کردم جیغ زدم و با التماس گفتم:
ـ چرا منو نگاه می کنید؟ زنگ بزنید آمبولانس زود باشید ، تورو خدا زود باشید!
رفتم سمت هانیه و خواستم بغلش کنم ولی ترسیدم که سرش آسیب بیشتری ببینه...مازیارم وارد شد...مثه ابر بهار گریه می کرد ، بی توجه به همه...انگار داشتم خواب می دیدم نمی تونستم باور کنم... سرم گیج می رفت ، همهمه ها شدت گرفته بود ولی هیچی نمی فهمیدم فقط دنیا و مردمش داشتن دور سرم می چرخیدن...هانیه ی مغرور من پخش روی زمین!!! خدایا باورم نمیشه...نمیشه...اینقدر شوکه شده بودم و بغض داشتم که کم کم چشام سیاهی رفت و همه چی محو شد و دیگه صدای ضربان قلبم رو نمی شنیدم...
با شنیدن صداهای نا مفهوم و زمزمه وار چشامو به آرومی باز کردم...سرم هنوزم گیج می رفت...نور زیاد چشمامو زد و باعث شد دوباره چشامو ببندم...بعد چند ثانیه دوباره چشامو باز کردم و دور و اطرافمو آنالیز کردم...یه اتاق سفید با پرده های صورتی ملیح ، منم یه لباس گشاد و سفید تنم بود و سرم به دستم وصل شده بود...پس بیمارستانم...تازه یاد افتاد چه اتفاقاتی افتاده...سرمو کوبیدم رو بالش و چشامو بستم و زمزمه کردم:
ـ خدایا خوابه...دوباره چشامو باز می کنم و هانیه رو کنارم می بینم که خوابیده و داره جفتک می ندازه...خدایا...
romangram.com | @romangram_com