#آرامش_غربت_پارت_320

ـ بریم برش داریم...

هانیه لبخند پر محبتی به روش زد و گفت:

ـ نمیخواد عزیزم تو اینجا بمون من زود برم و بیام باشه؟

مازیار ـ نمیشه که تنها بری...

هانیه چشمکی بهش زد و گفت:

ـ بابا منو دست کم گرفتیا...! بنده استاد کاراته ام!





خندید و از جلوی چشمای نگران مازیار دور شد و دوباره وارد پارک شد...هممون منتظرش وایساده بودیم...کیفشو برداشت و بدو بدو اومد...مازیار براش دست تکون داد...هانیه از پارک بیرون اومد و دستشو تکون داد برای مازیار و لبخند عمیقی زد...

تو همین لحظه یه ماشین با سرعت به سمت هانیه اومد ، با سرعتی غیر قابل باور... هانیه هنوز لبخند برلب داشت اما آرمین سامو تو بغلش فشرد، مازیار دو دستشو تو کوبوند رو سرش و فریاد زد:

ـ یا عــــلــــی..!

لبخند هانیه محو شد و من فقط تونستم با تمام توانم جیغ بکشم:

ـ هانیــــــــــه مواظــــــــب بـــــــاش...!


romangram.com | @romangram_com