#آرامش_غربت_پارت_315
من ـ برو بابــ....آیــی ... آرمین ولم کن!
آرمین ـ ولت کنم که چی بشه؟ دوباره سرتو بندازی پایین و بری؟
من ـ مگه تو همینو نمیخوای؟ از صبح تا حالا سرسنگین شدی ، فکر کردم برات فرقی نداره!
آرمین فشار دستشو کم تر کرد و گفت:
ـ بیتا...وقتی بهت یه حرفی میزنم بگو باشه! اینقدر با من کل کل نکن! خــب؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ آقای صدقی فکر کنم اونقدری بزرگ شدم که بتونم مواظب خودم باشم ، لازم نیست شما مراقب من باشید!
آرمین ـ آره قشنگ معلومه! اگه حواسم بهت نباشه با سر میری تو شکم این و اون!
من ـ خب به شما چه؟
آرمین ـ باز جمع بست!
من ـ از اولشم باید جمع می بستم، اشتباه کردم که...
بقیه حرفمو خوردم و با لحن رسمی گفتم:
ـ اجازه هست؟!
romangram.com | @romangram_com