#آرامش_غربت_پارت_313

فروشندهه حسابی جا خورد اما خودشو نباخت و گفت:

ـ ببخشید شما چیکاره ی خانومید؟!

فکر کردم الان مثه این فیلما آرمین با ابهت میگه " شوهرشم!" ولی برخلاف تصورم گفت:

ـ من داداشمم! حرفیه؟!

هم من هم فروشندهه وا رفته بودیم...من از اینکه آرمین از اون جمله مشهور فیلما استفاده نکرد، فروشندهه به خاطر اینکه آقای به اصطلاح داداشم مثه بت من وارد شد!

فقط رو به فروشندهه گفتم:

ـ خجالت داره واقعا...

و فوری از مغازه زدم بیرون...دیگه حوصله نداشتم ببینم آرمین و اون آقاهه بحث می کنن یا نه...

واقعا آرمین خیلی حواسش جمعه! مثه اینکه واقعا با خودش قرار گذاشته اصلا منو هوایی نکنه...پوفی کردم و دست راستمو مشت کردم تا از عصبانیتم کم بشه!

پـــــوف بیتا لبخند بزن! امروز روز خوبیه! خواستگاری هانیه اسا...

داشتم خودمو دلداری می دادم که یهو کسی با شدت بازومو گرفت و محکم برم گردوند سمت خودش...با تعجب و ترس به آرمین که رو به روم بود نگاه کردم و سعی کردم بازومو از دستش دربیارم اما آرمین بی توجه به تقلاهای من، کشون کشون منو برد سمت یه جای خلوت که کسی جر و بحث مارو نبینه!

من ـ هی ولم کن ، چته تو امروز هی پاچه میگیری!

آرمین ـ درست صحبت کن!


romangram.com | @romangram_com