#آرامش_غربت_پارت_309





خندیدم و سوار شدم و راه افتادیم سمت پاساژ...

مازیار همش کیفمو می گرفت و از این مغازه به اون مغازه می کشوند...! از این عجله کردناش خنده ام میگرفت! مثل بچه ای که واسه خریدن اسباب بازی مورد علاقه اش ، دست مامانشو همش می کشه تا بالاخره براش بخره!

ولی مشکل دیگه ای که داشتیم این بود که مازیار حسابی وسواسی بود! هرچی می دید دلش راضی نمی شد ، هی میگفت " نوچ این خوب نیست! واسه هانیه کمه!" یعنی من تو کار این بشر مونده بودم! پسرم در این حد زن ذلیل؟!

بالاخره بعد از یه ساعت رفتیم تو یه مغازه و مازیار یه حلقه دید که خیلی خوشگل بود...قیمتش مناسب بود و حسابی شیک بود...یه حلقه ظریف که میتونستم از همینجا توی دست هانیه تصورش کنم ، مطمئن بودم بهش میاد...روش نگینای ظریف و قشنگی هم کار شده بود...خلاصه که حسابی دلبری می کرد...حالا منم به اندازه مازیار هیجان زده بودم...حالا دیگه جفتمون لحظه شماری می کردیم تا پس فردا برسه و مازیار توی پارک جلوی همه از هانیه خواستگاری کنه...!

مازیار دوباره همونجایی که سوار شدم پیاده ام کرد و رفت...می تونستم خوشحالی رو تو چهره اش ببینم...

اونشب تا تونستم سربه سر هانیه گذاشتم...هانیه هم همش می خندید...اونم به نوبه ی خودش خوشحال بود! از اینکه میره پیش خانواده اش ، اما دلیل خوشحالی من هم به خاطر مازیار بود هم به خاطر هانیه...

اما درباره آرمین...هنوزم اس نداده بود ، فکر کنم اون داشت خوب با قضیه کنار میومد اما تنها کسی که هنوز نتونسته بود با اون روز کنار بیاد هضمش کنه منم!!!

از این می ترسیدم که آرمین دوباره باهام سرد و خشک بشه و تمام تلاشای من بی نتیجه بمونه....می ترسیدم که از دیدن دوباره ی سام هم محرومم کنه...کاش زمان به عقب برمیگشت و هیچ وقت حرمت دوستیمون با اون بوسه شکسته نمی شد...

باید دوباره تلاش کنم که دوستیمونو از نوع بسازمش...ولی از طرفی هم برام سخته ببینم آرمین با دخترای دیگه ای دوست میشه...به خاطر همینه که میگم حرمت دوستیمون شکسته شده اس!

***

با هیجان جیغی سر هانیه کشیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com