#آرامش_غربت_پارت_308
مازیار ـ گیر نده دیگه بدو بریم دیر شد!
دستمو تکون دادم و گفتم:
ـ اووو بابا هولیا...! هانیه رو نمی برن نترس...
مازیار خندید و گفت:
ـ چرا نگاه میکنی خب سوار شو دیگه! بر و بر زل زده به من!
با شک گفتم:
ـ خب چیزه...هانی غیرتی میشه ها...!
مازیار نگاه ملتمسانه ای بهم انداخت و گفت:
ـ تورو خدا بیتا ، اینقدر کرم نریز پاشو سوار شو نمی خورمت که!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ پاشم یا سوار شم؟!
مازیار که دیگه از شدت حرص قرمز کرده بود با فریاد گفت:
ـ بیـــــتا...!
romangram.com | @romangram_com