#آرامش_غربت_پارت_306
***
صبح با صدای ویبره ی موبایلم بیدار شدم...هانیه هنوز خواب بود...
با صدای کــش دار و خواب آلودی گفتم:
ـ بــله؟
مازیار ـ سلام بیتا خوبی؟
من ـ خوبم ممنونم...
مازیار ـ ببین بیتا حاضر شو عصر قایمکی میام دنبالت بریم واسه خرید حلقه!
لبمو با خوشحالی گاز گرفتم و گفتم :
ـ ای جـــــــون پایتم!
مازیار ـ خفه ، الان هانیه بیدار میشه!
من ـ تو از کجا فهمیدی خوابه؟
مازیار ـ چون جواب اسمو نداد!
خندیدم و فقط سرمو تکون دادم...دنیاشون قشنگ بود ولی داشتن یه همچین دنیایی برای من غیر قابل هضم بود...
romangram.com | @romangram_com