#آرامش_غربت_پارت_304
چشمکی بهش زدم و گفتم:
ـ مشکلی نیست!
رفتم تو اتاق و سریع دست بردم زیر بالش تا عکس رو بیرون بکشم...اما...اما عکس سرجاش نبود! قلبم ازجاش کنده شد! وایـــی...آرمین فهمید! نفهمید؟ یا فهمید؟!
بین این دو سوال گیر کرده بودم که هانیه اومد تو...
هانیه ـ درست شد؟
من ـ آره بگیر بکپ! منم پایین میخوابم!
هانیه ـ تو چرا یه دقیقه مهربون میشی یه دقیقه دیگه مثه سگ پاچه میگیری؟!
شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم....
با استرس رو صندلی توی بالکن نشسته بودم و همینطور که پوست ناخنمو می جویدم به گوشی رو میز خیره شده بودم و منتظر اس ام اسی از طرف آرمین بودم...اما نه اون اس می داد نه من قصد داشتم حتی یه اس ام اس خالی براش بفرستم! حس می کردم جفتمون درحال فراموش کردنیم! من که نبودم ولی سعی می کردم به روی خودم نیارم! آره این جمله درست تره!
همینطور که دستمو رو سرم گذاشته بودم و به گوشی خیره شده بودم به فکر فرو رفتم...واسه چی اون کارو کرد؟
آرمین که همیشه به حریم من احترام می ذاشت...
از طرفی دوست نداشتم شباهت خودم به سمانه رو دلیل اینکارش بدونم یا اینکه از روی هوس اینکارو کرده!
ولی خب هرچی نباشه فقط یکی از همین دو گزینه درسته....!
romangram.com | @romangram_com