#آرامش_غربت_پارت_302

من ـ آره اومد...ولی زود رفت...

هانیه ـ چرا اینقدر سرخی؟

لحنمو متعجب کردم و گفتم:

ـ کــــی؟ من؟!

هانیه با بی حوصلگی دستمو گرفت و نشوندم رو مبل و گفت:

ـ دِ بنال چی شده! من که تورو میشناسم! بگو آرمین اومد چه غلطی کردی ؟

خنده ام گرفت اما زود نیشمو بستم که هانیه گفت:

ـ خب دیگه کاملا واجب شد ببینم چیکار کردی!

خنده ام شدت گرفت...اما نمی تونستم بهش بگم! این چیزی بود که فقط من و مامانم باید ازش با خبر می موندیم و راجع بهش فکر می کردیم!

پس به همین علت شروع کردم به داستان در آوردن از خودم:

ـ هیچی ، کرمم گرفت ، یه لیوان آب سرد رو کله اش خالی کردم!

هانیه با حیرت"هـــــین" کش داری گفت و ادامه دادم:

ـ هیچی دیگه ، اونم اومد دنبالم ، بعد شلنگ تو حموم رو برداشت و منو خیس خالی کرد!


romangram.com | @romangram_com