#آرامش_غربت_پارت_301

با عصبانیت همینطور که به سمت آرمین خیز برداشته بودم گفتم:

ـ کی بود که....

ولی یهو حرفمو خوردم و عصبانیت جاشو به خجالت داد و گونه هام گر گرفت...یکم عقب رفتم تر رفتم و نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:

ـ همون لباس خیستو بپوش و برو فعلا تو راه پله قایم شو خواهشاً الان هانیه میاد!

لباسشو از رو تخت برداشتم و به سمتش گرفتم...

آرمین بدون حرف لباسشو پوشید و از خونه خارج شد...

با رفتنش دستمو گذاشتم رو قلبم و به دیوار تکیه دادم...قلبم هنوزم داشت تند تند می زد! چشامو به آهستگی رو هم گذاشتم تا یکم آروم بشم...

من که تا دیروز به زور دستاشو می گرفتم! چی شد یهو ؟

اون لحظه همش میومد جلوی چشمم...تازه فهمیدم چیکار کردم...وای اگه کسی زنگ نزده بود؟ اگه اختیارمو به طور کامل از دست می دادم؟!!! دوباره قلبم شروع کرد به تند تند زدن!

با این فکرم خنده ام گرفت و زمزمه کردم" نه اینکه اون موقع اختیارت سرجاش بود!"...!

پوفی کردم و با صدای زنگ به سمت در دویدم و درو رو هانیه باز کردم...

هانیه نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:

ـ خـــب خوبی؟! آرمین اومد؟


romangram.com | @romangram_com