#آرامش_غربت_پارت_257
ـ هروقت پایه خواستی من هستــما...! امروز دیدم بعضیا چششون اون دختره رو گرفته بود!
آرمین خندید و در حالی که سرشو تکون می داد گفت:
ـ بیتا بس کن! این کارا دیگه از من گذشته!
اداشو در آوردم که زد زیر خنده و گفت:
ـ حالا تا ببینم چی میشه!
من ـ به خاطر اخلاق خودت میگم! خیلی گند دماغی!
آرمین که دیگه داشت از خنده می ترکید با دهن باز زل زد به من و گفت:
ـ خیلی ممنونم ، شما لطف دارید!
خندیدم و گفتم:
ـ خواهش می کنم وظیفه بود یاد آوری کنم!
آرمین خندید و من نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
ـ خب دیگه خداحافظ آرمین خان! مرسی که رسوندینمون!
آرمین ـ اوهو...! چه لفظ قلم شدی یه دفعه! اصلا ثبات شخصیتی نداریا!
romangram.com | @romangram_com