#آرامش_غربت_پارت_256

ـ ای بابا فریبا جون دنیا دو روزه دیگه!

فریبا جون خندید و گفت:

ـ برو مادر! تو آدم نمیشی!

با دهن باز نگاش کردم که خندید و گفت:

ـ شوخی کردم ، حالا برو! خداحافظ! مواظب خودت باش!

من ـ you too...!

فریبا جون با حرص گفت:

ـ باز این تیکه خارجکی پروند! بشین سرجات ببینم عروسک فرنگی!

از این لحن فریبا جون خنده ام گرفت و براش دست تکون دادم و رفتم سمت ماشین...

تو ماشین همه ساکت بودیم...از اونجایی که از سکوت خیلی متنفر بودم ، سرمو با سام گرم کردم که جو ساکت ماشین زیاد اذیتم نکنه!

اینقدر سرم گرم شده بود که اصلا متوجه نشدم که کی رسیدیم!

از آرمین تشکر کردم وخواستم یه سر بیاد بالا ، هرچی هم اصرارش کردم راضی نشد که بیاد! به هانیه گفتم بره بالا تا من یه چیزی به آرمین بگم و بیام...

رفتم نزدیک در راننده و خم شدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com