#آرامش_غربت_پارت_240

ـ ای بی معرفت اون موقع ها از این دست و دلبازیا نمی کردی!

ریز خندیدم و گفتم:

ـ فعلا استفاده کن هانیه بره دیگه خبری از این دست و دلبازیا نیست!

آرمین خندید و گفت:

ـ داشتیم بیتا خانوم؟؟؟

لبخندی زدم و با اومدن هانیه دیگه چیزی نگفتم...

می تونستم حس کنم که حال آرمین رو به بهبوده...داره بر میگرده به حال...!!! ولی اینطور که من زیر نظر گرفتمش احساس می کنم زیادی تنهاس...و حق داره...تاحالا ندیدم اصلا با گوشیش ور بره ، یا چه میدونم! کلا به جز شرکت قرار بیرون بذاره و یکم به تفریحاتش برسه!!!

هروقت تنها بودم آرمین کمکم کرده! ولی من چی؟ اون داره تو تنهاییش غرق میشه و منِ خودخواهم که فقط منتظرم اتفاقی بیوفته و از آرمین کمک بگیرم! اوووف نه این انصاف نیست!

اون شب سر شام آرمین کلی گفت و ما رو خندوند! منم باهاش همراهی می کردم...ولی می تونستم حس کنم وقتایی که من با هانیه صحبت می کردم انگار یه زنگ تفریحه براش تا دوباره بره تو خودش...ولی خوشبختانه از اون غرور و سرماش خبری نبود...شده بود مثه مازیار!

می خواستم هرجوری هست کمکش کنم...ولی واقعا هیچ راهی واسه جبران محبتاش به ذهنم نمی رسید!

یادم میاد اون موقع ها که با مازیار دوست بودم و هیچی از زندگیم نمی دونست و فکر می کرد که شکست عشقی خوردم ، بهم میگفت برای اینکه حالت بهتر شه و از این حال و هوا در بیای باید دوباره با یکی دوست شی! این تنها راهِ فراموش کردن رابطه قبلیته!

اون موقع کلی به این حرف خندیدم...ولی الان به نظرم فکر خیلی بدی هم نبود...آرمین هم خوشتیپه ، هم جوون!!! نمیتونه وارد یه رابطه جدی شه، اما میتونه که با دخترا دوست بشه تا حداقل یکم از این حال و هوا دربیاد!!!

بد فکری هم نبود! از نظرم آرمین لیاقت یه شانس دیگه رو داره! یه شانس بهتر!


romangram.com | @romangram_com