#آرامش_غربت_پارت_239

ـ چطـــولی تو ژوژوی من؟!

سام ـ خـوفم!

و گونه اشو چسبوند رو گونه ام و ادای بوس کردن رو در آورد!

من ـ اینطوری که بوس نمی کنن! ببین اینطوری!

و یه بوس محکم از لپاش گرفتم که خنده اش رفت هوا...

من ـ حالا نوبت توئه!

سام هم به تقلید از من لباشو چسبوند رو گونه ام و بوسم کرد! دلم ضعف رفت براش...

اینقدر دلم برای این کوچولوی ریزه میزه تنگ شده بود که یادم رفت یه احوال پرسی حسابی با آرمین کنم! و اون و هانیه فقط داشتن با لذت منو نگاه می کردن! همونقدر که بغل کردن سام بهم حال میداد تماشا کردن ذوق و شوق منم برای اونا جذاب بود!

من ـ ای وای ، معذرت! بفرمایید داخل الان میام پذیرایی!

آرمین خندید و سام رو ازم گرفت...هانیه هم که حسابی خنده اش گرفته بود...باهم رفتیم تو آشپزخونه و هانیه گفت:

ـ نه پس باورم شد واقعا دلت برای سامی تنگ شده بود! منو باش داشتم بهت امیدوار می شدم! ولی نخیر! هنوزم مثبت تشریف داری!

خندیدم و یه لیوان شربت درست کردم و با ظرف میوه براش بردم...خودمم نشستم پیشش و مشغول شدم...

آرمین تشکری کرد و به محض اینکه هانیه از سالن رفت بیرون ، آرمین به سمت من نیم خیز شد و با صدای آرومی گفت:


romangram.com | @romangram_com