#آرامش_غربت_پارت_231
ـ آره ارواح خاک عمه ات!
لبخند کجی بهش زدم که با زیرکی گفت:
ـ خب بهش زنگ بزن!
من ـ حالا بعدا می زنم!
ولی عمراً...! با این گندی که بالا آوردم تا یه هفته عمراً سراغشونو بگیرم! حالا آرمین فکر می کنه داشتم سرکارش می ذاشتم!!! یا شاید...یا شاید بفهمه تا چه حد دلتنگش بودم...
دوباره خواستم به هانیه نگاه کنم که دیدم جلوم وایساده...! دستشو گذاشت رو پیشونی ام و گفت:
ـ تو چرا اینقدر سرخ شدی؟ خاک بر سرت کنن هی بهت گفتم با موهای خیس نخواب مریض میشی!
خنده ام گرفت! سرخیِ خجالت بود...
هانیه ـ برو یکم استراحت کن تا من زنگ بزنم بهشون...
و تا خواست به سمت تلفن بره بی اراده داد زدم:
ـ نــــرو!!!
هانیه که دیگه واقعا به ناقص العقلیم شک کرده بود با بهت گفت:
ـ بیتا....! امروز خیلی دستپاچه ای! چه گندی زدی؟!
romangram.com | @romangram_com