#آرامش_غربت_پارت_230

با شنیدن اسم خودم قلبم تو سینه ام لرزید و سریع گوشیو قطع کردم و به چشمای عسلیِ تو عکسش نگاه کردم...

من ـ لعنتی صداتم مثه خودته!

حالا نوبت تشر زدن به قلبم بود:

ـ تو چرا اینطوری شدی؟ باید ببرمت دکتر اینطوری نمیشه....

با استرس تو اتاق قدم می زدم و پوست لبمو می جویدم...و همش یه سوال توی ذهنم تکرار می شد " یعنی آرمین فهمید؟" ای گندت بزنن بیتا...! حالا با خودش چی فکر می کنه؟ وای فکرای بد نکنه!!!

اینقدر هیجان زده و پریشون بودم که وقتی سرمو گرفتم بالا و هانیه رو تو چهارچوب در دیدم از ترس جیغ زدم و هانیه هم که حسابی جا خورده بود تو جاش تکونی خورد و گفت:

ـ درد! چه مرگته؟

دستمو گذاشتم رو قلبم که داشت با هیجان تو سینه ام می کوبید و گفتم:

ـ ترسیدم! این چه طرز وارد شدنه؟!

هانیه ـ این همه صدات کردم نشنیدی! همش مثه مرغ سرکنده اینور اونور میرفتی! چته تو؟ از صبح تاحالا خل و چل شدی! مواد بهت نرسیده؟!

خندیدم و گفتم:

ـ نه بابا! فقط دلم برای سامی کوچولو تنگ شده!

هانیه یه نگاه فوق مشکوک بهم انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com