#آرامش_غربت_پارت_228

دستکشارو از دستم در آوردم و شیر آبو بستم و دستامو به لبه ظرف شویی تکیه دادم و با حرص چشامو بستم...

سرمو انداختم پایین و زمزمه کردم:

ـ من چه مرگم شده؟!؟!

نفس عمیقی کشیدم و تنبلیو گذاشتم کنار و برای چند دقیقه هم که شده بدون فکر کردن به آرمین ظرفارو شستم...هانیه لباس پوشیده و آماده از اتاق اومد بیرون و گفت:

ـ من با مازیار قرار دارم گفت همین الان بیام پارک! من برم تو کاری نداری؟

لبخندی به صورتش پاشیدم و گفتم:

ـ برو عزیز دلم ، خوش بگذره! سلام برسون!

و چشمکی بهش زدم که با لبخند جوابمو داد و گونه امو بوسید و رفت بیرون!

دیگه تا ظهر کاملا بیکار بودم و تو خونه می چرخیدم...تصمیم گرفتم برم تو اتاق و دفتر خاطراتم رو تکمیل کنم!!! کشو رو باز کردم و دفتر خاطرات رو برداشتم و تا خواستم در کشو رو ببندم با دیدن یه جفت چشم عسلی متوقف شدم....قلبم تو سینه ام لرزید و عکسش رو در آوردم و کامل بازش کردم...

با صدای ناله مانندی رو به عکسش گفتم:

ـ لامصب حتما باید چشماتو به رخم می کشیدی؟؟؟؟

عکس رو دوباره تا کردم و بازم رسیدم سر خونه اول!!! همه اش محو شد الا چشمای قشنگش!!! آهی کشیدم و تسلیم شدم....باخودم زمزمه کردم:

ـ دیگه نمی تونم!


romangram.com | @romangram_com