#آرامش_غربت_پارت_227

ـ چرا سرت پایینه بیار بالا ببینیم اون چشای بی صاحابتو!

خنده ام گرفت و از طرفی هم با تشر بهش گفتم:

ـ اول لقمه اتو قورت بده بعد زر بزن!

و سرم رو بالا آوردم و چشامو گرد کردم و جوری نگاش کردم که به سرفه افتاد و بعد به لطف چایی لقمه اشو به زور قورت داد و گفت:

ـ عوضی اونطوری نگام نکن می ترسم!

با این حرفش دوباره یاد یه خاطره با آرمین افتادم...اون روز که خیلی بد نگاش کردم و آرمین گفت:

ـ دیگه اونطوری نگاه نکن آدم از ترس یاد آبا و اجدادش میوفته!

لبخندی رو لبم نقش بست ولی خیلی زود کنارش زدم و اخم کردم که شنیدم هانیه زیر لب گفت:

ـ بدبخت خود درگیری داره!!!

خنده ام گرفت ، راست می گفت خود در گیری گرفته بودم...

بعد از تموم شدن صبحانمون میزو با کمک هانیه جمع کردم و ظرفارو شستم....

تو همین حین موبایل هانیه زنگ خورد! رفت تا جواب بده ، دیگه خودم موندم و یه عالمه ظرف غرق در کف!!!

دوباره یاد اون روزی که با آرمین داشتیم سام رو می شستیم افتادم....


romangram.com | @romangram_com