#آرامش_غربت_پارت_222
هانیه یه لبخندی زد که اخم بامزه ای کردم و گفتم:
ـ چشمم روشن! نیشتو ببند ببینم! نامحرم می بینه خوشش میاد حوصله خواستگار ندارم!
هانیه خندید که دوباره چشم غره ای رفتم بهش و گفتم:
ـ باز خندید! نکبت! تعریف کن قول میدم پارازیت نندازم!
هانیه دستاشو کوبید بهم و آب دهنشو قورت داد و گفت:
ـ خـــــب! اون شب که شما رفتید من بدبخت از هولم خودمو شوت کردم تو یه اتاقی! سام رو دادم به فریبا جون خودمم با هول اومدم تو اتاق! اون موقع زری پایین بود اول می خواستم فرار کنم که فریبا جون نذاشت گفت خطرناکه!
من ـ ببخشید ولی فریبا جون گفتش که نمیدونسته تو قایم شدی!
هانیه خندید و گفت:
ـ ازگل داشته دستت مینداخته!
و یهو زد زیر خنده! یکم بهم برخورد و چشم غره ای بهش رفتم و که هانیه خنده اشو جمع کرد و ادامه داد:
ـ خب هیچی ، من تا نزدیکای ساعت 8 اونجا بودم! دیگه حجاب مجابم بیخیال شدم و رفتم رو تخت خوابیدم!!! آقــــا چشمت روز بد نبینه!!! تا ساعت 9 شب خوابیده بودم که با صدای تق و توق بیدار شدم! یه کش و قوصی با چشمای بسته ام اومدم و رو تخت نیم خیز شدم و تا دهن همایونی رو باز کردم تا یه خمیازه جانانه بکشم حدس بزن چی دیدم؟!
من ـ حتما زری رو لخت دیدی!
هانیه خنده ی بلندی کرد و میون قهقهه اش بریده بریده گفت:
romangram.com | @romangram_com