#آرامش_غربت_پارت_221
شونه ای بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم:
ـ صلاح مملکت خویش خسروان دانند!
هانیه هم تک خنده ای کرد و فوری رفت تو اتاق...می دونستم یه خاطره ای از دیشب فکرشو مشغول یا شایدم ناراحتش کرده...
در هرصورت نمی خواستم اصرار کنم منتظر شدم تا خودش بگه!
رفتم تو آشپزخونه و همینطور که مشغول گرد گیری بودم هانیه رو ، روی اپن دیدم که به سمت جلو مایل شده و یه سیب تو دستشه و همینطور نگاش می کنه و تو دستش می چرخوندش!
فهمیدم دیگه طاقت نیاورده و میخواد بهم بگه که چی شده! یه لبخند خبیث زدم و گفتم:
ـ خب بگو بینم دیشب چه غلطی کردی هی سرخ و سفید میشی؟!
یهو دستاش شل شد و با دهن باز بهم نگاه کرد! واقعا غیر عمد این حرفو زدم ولی مثه اینکه زده بودم به هدف!
هانیه من و من کرد و گفت:
ـ مازیار چیزی گفته بهت؟!
حالا اینبار من بودم که دهنم باز مونده بود! نکنه....
سریع به سمتش خیز برداشتم و دستشو گرفتم و آوردمش اینور آشپزخونه و جفتمون نشستیم رو صندلی...
من ـ تعریف کن ببینم بابا!
romangram.com | @romangram_com