#آرامش_غربت_پارت_203

آرمین ـ نه به اندازه تو..

لبخند محوی زدم و با خجالت سرمو پایین انداختم...آرمین به نرمی دستمو از دستش بیرون کشید و گفت:

ـ بهتره اول بریم خونه من، یه چیزی بخوریم ، نصف شب بیایم دنبالشون...

من ـ آرمین؟!

آرمین ـ جونم؟

از این لفظ جونم خجالت کشیدم...این چقدر مهربون شده بود امروز...اینقدر خجالت کشیدم اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم...بیتا دیگه خیلی بی جنبه شدی از دهنش در رفت!

من ـ اممم...(خدایا چی می خواستم بگم؟!)...آهــــان!

آرمین بیچاره از این "آهان" ی که گفتم حسابی جا خورد! دوباره با شرم گفتم:

ـ سام هم پیش اوناس...

آرمین برای یه لحظه نگاهش رنگ نگرانی گرفت...ولی زود گفت:

ـ نترس...چیزی نمی شه ، فرهاد نمی تونه بیاد تو خونه ،اگه همسایه ها شکایت کنن پلیس می گیرتش! این کسی که تو توصیفش کردی معلومه هنوز نقشه ها داره و قصد نداره فعلا گیر پلیس بیوفته!

من ـ ولی بخواد یا نخواد میوفته! اون قاچاقچیه ها...

آرمین ـ آره...میدونم ، ولی کارش درسته!


romangram.com | @romangram_com