#آرامش_غربت_پارت_176

و بلند شد و منمو هم با احتیاط بلند کرد! خواست بره سمت آرمین که یهو نگاهش به سام افتاد و با شک یه نگاهم به من و آرمین کرد و گفت:

ـ مازی؟!

به این لحن مشکوکش حسابی خندیدم و همینطور که دستم رو کمرم بود گفتم:

ـ خخخخ نــــه! از کی تاحالا مازیار بچه داره؟!

آرمین نمی دونست بخنده یا با جذبه وارد بحث بشه ، سام هم که کلا شوت بود همش می خندید!

هانیه با خجالت شالشو رو سرش مرتب کرد و گفت:

ـ سلام عرض شد!

آرمین ـ سلام! خوش اومدین!





بعد از یکم چاق سلامتی همه رفتیم تو ماشین...من و هانی عقب نشستیم سام هم که بغل من بود! هانیه در گوشم با یه لحن حرصی و زنگدار گفت:

ـ بمیری! پس این هلو رو از کجا آوردی؟ نکنه اینم بچتونه؟! والا بعید نیست...

هی یه بند داشت حرف می زد که نیشگونی از رونش گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com