#آنتی_عشق_پارت_163

جمله ي آخرش و با حالت عصبي رو به خواهرش و خانواده ش گفت .....

از اين كه ميديدم هنوزم رو اسمش حساسه ل*ذ*ت ميبردم ، يه جورايي مثل دوران بچگيم كه از اذيت كردنش ل*ذ*ت ميبردم .

مامان ميونه رو گرفت و با لبخند گفت :

_ چطور نميدونستي عزيزم ؟!

و رو به خواهرش ادامه داد :

_ چرا به عروس گلم نگفتين ؟

اما بدون اينكه منتظر جواب باشه رو به من و ميشا كرد و با خنده گفت :

_ حالا نميخواد اينقدر از ديدن هم تعجب كنيد . روي همو بب*و*سيد تا بريم داخل ، خوبيت نداره اينقدر دم در وايسيم .

ظاهرا همه منتظر بودن كه ما روب*و*سي كنيم . از ظاهر ميشا به نظر نميرسيد بخواد اقدامي كنه ... حتي باهام دست هم نداد.... همچنان با حالت كلافه سر جاش وايستاده بود . به نظر نميومد حالا كه مامان گفته همديگه رو بب*و*سيد جمع رضايت بده كه همينطوري بريم داخل ، پس ناچار خودم سرمو جلو بردم و اونم فوري دو متر عقب پريد و اروم گفت:

_ بفرما تو دم در بده....

خندم گرفت ... هنوز داشت عقب عقب ميرفت که مجبوري بازوهاشو گرفتم و بيشتر خم شدم و گونه شو ب*و*سيدم

مهمونا با اسودگي به اين كار لبخند زدن و به سمت داخل حركت كردن . و اون با نفرت دستشو محکم به صورتش کشيد و تند از کنارم رد شد.

طبق عادتم يه نفس عميق کشيدم تا ببينم چه بويي ميده ... جالب بود که بوي عطري ازش بلند نميشد.. شايدم مشام من تو ايران تيز بودنشو از دست داده بود...

romangram.com | @romangram_com