#آنتی_عشق_پارت_162
_ سلام عمو پرويز ، خوش اومديد .
عمو پرويز به گرمي باهام دست داد و بهم خوشامد گفت . بعد از اين كه با خاله هم سلام عليك كردم نگاهم بين دو تا دختري كه كنار هم ايستاده بودن ثابت موند . مونده بودم كدومشون لقمه ايه كه مامان برام گرفته كه يكي شون با لبخند دستشو به سمتم دراز كرد و گفت :
_ سلام ، خيلي خوش اومديد آقا هامين . مارال هستم .
بعد از اينكه جواب مارال و دادم نگاهمو متوجه تنها دختر باقيمونده كه بدون شك بايد ميشا ميبود كردم . با گيجي نگاهشو بين من و مامان و خانواده ش ميچرخوند .
يکدفعه چشمهاش درشت شد و زير لب گفت: هي مارال ... اين رو ... روح.......
و سرشو به سمت مارال چرخوند که با خنده گفت:
_ سورپرايز !
اروم اما همچنان گيج گفت: توروحت مارال....
ظاهرا اگه تا صبح هم اونجا مي ايستادم اين بشر نميخواست با من حرف بزنه ، اينه كه خودم دستمو دراز كردم و گفتم :
_ سلام مرضيه خانوم ، چقدر بزرگ شدين .
يه دفعه چشماش از اون حالت گيجي در اومد و در حاليكه با عصبانيت نگاهم ميكرد بدون اينکه باهام دست بده چشم غره اي مهمونم کرد و حيني که با ريز بيني و نکته سنجي بهم خيره شده بود يه چيزي زير لبش غرغر كرد وبعد با لبخند مصنوعي اي گفت :
_ خوش اومديد ، البته من نميدونستم كه شما اومدين
romangram.com | @romangram_com