#آنتی_عشق_پارت_159

از عصر چند تا م*س*تخدم هم که مامان خبر کرده بود براي کمکشون اومدن . چند بار از مامان پرسيدم که فرهود و خانواده ش و دعوت کرده يا نه تا مطمئن بشم . در واقع فکرشو که ميکردم ميديدم فقط براي ديدن فرهود ذوق زده م . بقيه اگه نميومدن هم زياد برام فرقي نميکرد . اما روي هم رفته نميشد منکر اين شد که براي ديدن ميشا هم کنجکاوم . به هيچ وجه قيافه اش يادم نميومد. ميخواستم ببينم مامانم دست رو چه جور دختري گذاشته . اون شب که تازه رسيده بودم خونه و تو تختم خوابيده بود نتونسته بودم درست حسابي ببينمش .



حول و حوش ساعت 7 بود كه در اتاقم به صدا در اومد و آذين سرشو اورد داخل ،

_ هامين ؟! چرا نمياي ؟....عمو راشيد اينا اومدن ...مامان گفت صدات كنم بياي پايين ، زشته .



در حاليكه موهامو جلو آينه درست ميكردم بدون اينكه رومو برگردونم گفتم باشه . اما از تو آينه محيا رو ديدم كه لباس توري سفيدي پوشيده بود و يواشكي از لاي در نگام ميكرد ، بيخيال موهام شدم و با يه حركت به سمتش چرخيدم و از جاش بلندش كردم و دور سرم چرخوندمش ، غش غش ميخنديد . همونطور كه محيا رو ب*غ*ل كرده بودم از اتاق بيرون اومدم و گفتم بريم . محيا دستشو دور گردنم انداخته بود و سرشو تو گردنم قايم كرده بود ، در عين خجالتي بودن شيطنت از چشاش ميباريد . خجالتي بودن فرناز و شيطنت آرمين با هم قاطي شده بود و تركيب خوشمزه اي به اسم محيا بوجود اورده بود . همونطور كه از پله ها پايين ميومدم عمو راشيد و ديدم كه كنار بابا ايستاده بود و حرف ميزدن . با اين كه تا حالا عكسي از عمو راشيد نديده بودم اما تو اين سالها اونقدر تغيير نكرده بود كه نشناسمش ، فقط شكمش يه خورده بزرگتر شده بود و يه ريش ستاري گذاشته بود . محيا رو دادم ب*غ*ل بابا و با عمر راشيد دست دادم . عمو در حاليكه سر تا پامو برانداز ميكرد با خنده گفت :

_ ماشالا چه بزرگ شدي عمو ...

رو به بابا كرد و ادامه داد :

_ ماشالا ... بايد بهش افتخار كني ...

سرسري جواب تعارفاي عمو رو دادم چون چشمم به در ورودي افتاد و خانواده اي كه داشتن وارد ميشدن . در حاليكه با لبخند به اون سمت ميرفتم از همونجا با صداي بلند گفتم :

_فرهود ؟!

هنوزم مثل قديم كمي چاق بود و حالا قسمتي از موهاي جلوي سرش ريخته بود اما صورت خندونش همون بود فقط يه خورده جا افتاده تر شده بود و عمده ترين تغييرش اين بود كه ديگه خبري از جوشاي مزاحمي كه هميشه با همديگه براي از بين بردنشون تلاش ميكرديم نبود . اون زودتر از من براي به آ*غ*و*ش كشيدنم دست به كار شد . انگار ذهن من و اون همزمان يه خاطره رو مرور ميكرد چون بعد از چند لحظه خودشو ازم جدا كرد و در حاليكه قيافه ي متعجبي به خودش گرفته بود دستي به صورتم كشيد و گفت :

_ هي پسر! ...انگار هيچ وقت اينجا جوشي نبوده ...

romangram.com | @romangram_com