#آنتی_عشق_پارت_142
اهسته وترديد اميز گفت:خوب؟
اهي کشيدم وسرمو پايين انداختم و سکوت کردم.
صبا دستامو گرفت وگفت: چي شد؟
با صداي مرتعشي گفتم: هيچي...
صبا با ترس گفت: بهت ميگم چي شد؟ مهراب کاري کرد؟ بابا از پسش برنيومدي؟ اون که يه پا هم نداشت... هان؟
چرا من هر دفعه ياد اون شعر مردي که يک پا ندارد ميفتم؟!!!
اروم گفتم: نميدونم...
صبا با هراس ولحن پريشون و قيافه ي رنگ پريده اش گفت: پست فطرت چه بلايي به سرت اورد؟
از قيافه اش خندم گرفت. کرمم و ريختم ديگه... ميدونستم الان ضربان قلبش روي دو هزاره... گفتم تا انفارکتوس نکرده بگم چرت گفتم اما دلم نيومد نقشمو خراب کنم... اهسته وپر بغض گفتم: هيچي صبا نپرس....
صبا سرشو ميون دستهاش گرفت و خفه گفت: از ان نترس که هاي وهوي دارد... حالا چي ميشه؟
خاک برسر تا کجا پيش رفتا... حالا من نقشم زودتر تموم ميشد .... خوب به سلامتي چشمهاشم پر اشک بود.
اروم گفتم: شايد خودمو بکشم...
romangram.com | @romangram_com