#آنتی_عشق_پارت_141

از کلاس زدم بيرون و صبا هم پشت سرم اومد بيرون...

بهم رسيد وپرسيد: چه خبرا؟

خميازه ي طويلي تحويلش دادم که زد تو چونه امو گفت: درد ...گاله رو ببند....

-مهراب خوب بود؟

-اررررررررره...و يه خميازه ي ديگه....

صبا حرصي گفت:مرض ... چه خبرته؟

-به مرگ صبا دارم ميميرم.... اينقدر خوابم ميادا ... الان تو رو لحاف تشک ميبينم....

صبا خنديد و گفت:مهراب و رخت خواب ببين...

چشمام بازشد... سوالي که تو سرم سورتمه ميرفت و دوست داشتم از صبا بپرسم.

صبا ميخواست اتفاقات ديشب و تعريف کنه که گفتم:من امروز رفتم خونه ي مهراب...

صبا روي صندلي جلوي بوفه نشست ومنم رو به روش نشستم.

با خنده جواب حرفم گفت: از اون بخاري درنمياد.... نگرانت نميشم....

ولي يک دفعه شوکه بهم خيره شد.

romangram.com | @romangram_com