#آنتی_عشق_پارت_133

مهراب بي توجه به سوالم گفت: تو ازديشب اينجايي؟

تو روش نگاه کردم وبي توجه به حرفش گفتم: نچ نچ نچ... چه بادکنکي بودي ومن نميدونستما...عين چي پنچر شدي...پيس س س س س ...

مهراب خنديد وگفت:جواب منو بده...

کنار تختش ايستادم.

خودمو لوس کردم وگفتم: با اجازه ي بزرگترا...

مهراب نيم خيز شد وگفت : مرسي...

-قيافشو... جمع کن پوزتو... چه خوشحال با اين علفهاي هرزش نزديکم مياد... گمجو عقب...

خنديد وچيزي بهم نگفت. گاهي که اينطوري مهربون ميشد وسکوت ميکرد واقعا خواستني بود. از اينکه پسر مهربون و خوبي مثل اون که ارزوي کل دختراي يوني کده بود اما تحت سلطه ي خودم بود يه جورايي دلم غنج ميرفت. به هر حال گاهي تکبر و غرور باعث حس رضايت ميشد.

از تو ساکش لباساشو دادم دستش و خودمم بيرون رفتم. خوشبختانه مشکلي نبود اما سه هفته بايد اون گچ سفيد و مهمون پاش ميکرد.

ويلچري و که تو راهرو بود وبه اتاق بردم... مهراب پيراهنشو پوشيده بود ...شرت ورزشي شو دراورده بود و شلوارشو هم مثل اينکه با بدبختي پاش کرده بود.خوشبختانه چون اون روز شلوار پارچه اي پوشيده بود شانس باهاش يار بود و به سختي از پاي گچ گرفته اش بالا رفته بود.

خواست بايسته که صندلي وهل دادم .

با لبخند سپاس گزارانه اي بهم نگاه ميکرد.

ديدم اگه هيچي نگم خيال نشستن نداره براي همين تند گفتم: بتمرگ رو اين ديگه...

romangram.com | @romangram_com