#آنالی
#آنالی_پارت_89
شایان: روانپزشک هستم.. خانم رازقی بیمار من هستن.. اون موقع هم به ایشون زنگ زدن و خبر دادن خواهرشون که تو کما بوده بهوش اومده، ایشون هم سریعتر رسیدن به اونجا و از من خواهش کردن که من ایشون رو..
وسط حرفش پریدم و گفتم:
دروغ میگه جناب سروان.
پلیس: سرگرد نه سروان.. چرا دروغ میگن؟
_ الان من براتون درستش رو تعریف میکنم.وقتی به من زنگ زدن من گوشی رو گرفتم و گفتن بهم که خواهرم بهوش اومده، بعدشم من خواستم برم که ایشون گفتن که دارن میرن و سر راه منو میرسونن..
شایان: نه شما بودی که اصرار کردی برسونمتون.
_ چرا دروغ میگین جناب؟ شما گفتیندمیخواین منو سر راهتون برسونین، من که اصراری نداشتم؟!
شایان با حرص سرشو انداخت پایینو گفت:
ببخشید جناب سرگرد، من دروغ گفتم.
لبخندی از سر رضایت به حرفای احمقانم زدم، واقعا الان خودم رو درک نمیکردم که چرا منکر حرفای شایان میشدم! بنظرم واقعا مریض شده بودم.. یا احمق شده بودم؟!
سرگرد: خب خب.. به یه عضوی از خانوادتون ترجیحا پدر و مادر زنگ بزنین بیان.
یعنی قیافه من تو اون لحظه دیدنی بود! به مامان چی بگم؟! گفته بودم با شمیم بیرونم..
اشکان: ببخشید جناب سرگرد، میتونم به برادرم زنگ بزنم؟
سرگرد: چرا به پدر یا مادرتون زنگ نمیزنین؟
شایان: چونکه، اونها در حال حاضر خارج از کشور هستن..
سرگرد با شک سری تکون داد و گفت:
سریع تر فقط..
منم رفتم سمت تلفن و شماره خونه رو گرفتم که مامان جواب داد:
سلام، بفرمایید..
_ الو سلام مامان..
مامان: جانم.. سلام آنالی تویی؟! با شماره کجا بهم زنگ زدی؟
_ مامان من کلانتری ام..
مامان: چـــــــــی؟
_منو دکتر امیری داشتیم میرفتیم دنبال شمیم که بریم پیش الشن بیمارستان که گرفتنمون..
مامان: حتما داشتین کاری انجام میدادین که گرفتنتون..
_ نه، سرعتمون زیاد بود.
مامان: انالی من تا الان پام به کلانتری باز نشده بود، که به شکر خدا باز شد..
romangram.com | @romangraam