#آنالی
#آنالی_پارت_68
شونه ای بالا انداخت و گفتم:
بغل من... ور دل ارتا دیگه..
ابروهام بالا پریدن :
آرتا؟؟
نفس بلندی کشید و گفت:
آنالی من بودم داشتم با ارتا حرف میزدم؟
_ پس اسمش ارتاست..
چشم غره ای بهم رفت و گفت: انالی، بیا بهم قول بدیم چیزی باعث دعوامون نشه؟
سری تکون دادم که لبخندی زد... این پسر چه قدر ماه بود..
لبخندی زدم که بچه ها هم کم کم اومدنو نشستن. ناخواسته از تارا خیلی خوشم اومد، انگار نه انگار قرار بود با اشکان ازدواج کنه!آرتا رو به شایان گفت:
خانم جالبی داری شایان!
شایان تک خنده ای کردو گفت:
چطور؟
آرتا عمیق نگاهی به من انداخت و گفت:
زبونش برای هر سوالی کاملا امادگی داره!
شایان تک نگاهی به من انداخت و بعد رو به ارتا ادامه داد:
برای همین بود که عاشقش شدم، اون با تمام دخترایی که دیده بودم متفاوت بود.
آرتا سری تکون دادو گفت:
موافقم.
خندم گرفته بود ، انگار منتظر موافقت این بودیم!
شایان ادامه داد:
من اولین بار انالی رو تو ایستگاه تاکسی دیدم.
نگین گفت:
چی؟؟ واقعا!! کی؟
کیا:رو نکرده بودی اشکان داستانش چیه؟
شایان:اون روز ماشین ارمان خراب شده بودو ماشین من دستش بود، یکی از دوستام بهم زنگ زدو باهام کار داشت منم مجبور شدم که برم پیشش. رفتم که از تاکسی استفاده کنم. وقتی رفتم ایستگاه تاکسی اونجا انالی رو دیدم، یه دختر که انگار از تمام دنیا طلبکاره!
به اینجای حرفش که رسید همه زدن زیر خنده، منم خودم خندم گرفت چون همه بهم اینو میگفتن!
romangram.com | @romangraam