#آنالی
#آنالی_پارت_124

***

با صدای در اتاق بلند شدم و نگاه خواب الودم رو به نگین انداختم که وارد اتاق میشد و لباس بیرون تنش بود. نگین با خستگی گفت:

بیدار شدی؟

_نه هنوز خوابم، این منی که داری میبینی سوءتفاهمه!

نگین: اخه یه نگاه به ساعت بکن، ده شبه!

با این حرفش مثل برق گرفته ها بلند شدم و به ساعت که نه و پنجاه و هفت دقیقه رو نشون میداد با حیرت نگاه کردم، یعنی من اینقدر خوابیده بودم؟

_کجا بودی تو؟ چرا بیدارم نکردی؟

نگین: آقای عاشق پیشه گفتن بذاریم بخوابی.

خندیدمو گفتم: حالا کجا رفتین؟

نگین: هیچی بابا رفتیم بیرون دور زدیم.

_آهان، شام خوردین؟

نگین: اره، تو سلف اینجا!

_باشه، شب بخیر.

نگین: یعنی چی؟ بازم میخوای بخوابی؟

_کار دیگه ای هم دارم؟

نگین: وا این چه حرفیه؟ بلند شو دست و صورتتو بشور آماده شو تیپ شایان کش بزن، میخوایم تا صبح بریم بیرون.

اعصابم از اینکه گذاشته بودن من تا این موقع شب بخوابم خراب خراب بود و با فهمیدن اینکه بدون من رفته بودند و کلی عشق و حال کردن بدتر هم شده بود، برای همین بالجاجت گفتم:

شما برین.

نگین: یعنی چی این لوس بازیا چیه؟

_نگین ولم کن دیگه...

نگین: برو بابا دیوونه.

و به دستشویی رفت و منم یه مشت محکمی به بالشت زدم. از کوچیکی همین بودم، از اینکه با عده ای به جایی میرفتم و اونها تنهایی بدون اطلاع دادن به من به جایی میرفتن متنفر بودم. شدیدا ناراحت بودم و دلم میخواست گریه کنم، شاید از نظر خیلی ها این رفتار بی معنی و مسخره باشه اما من واقعا حالم خوب نبود. این اخلاق گاهی خیلی به ضررم تموم میشد. نگین از دستشویی بیرون اومد و گفت:

مطمئنی نمیای؟

_آره خوش بگذره.

نگین: ولی آنالی ما میخوایم سال تحویل بیرون بمونیم.

با این حرفش دلم میخواست تک تکشون رو حلق اویز کنم، حتی شایان رو که حس میکردم مسبب حال خراب الان منه. گفتم:

خب بمونین.


romangram.com | @romangraam