#آنالی
#آنالی_پارت_123

خب؟

_من موافقم، نظر تو چیه؟

و انگار شایان از موضوعی رنج میبرد چون چهرش یهو غمگین شد ولی گفت:

خیلی هم عالی... بعد عید خوبه؟

سری تکون دادم و گفتم:

آره، خیلی هم خوب... وای از الان دارم فکر میکنم چی بپوشم شایان.

شایان خندید و بعد از اینکه قهوه هامونو خوردیم شایان من رو به خونمون رسوند و خودش به خونش رفت.

***

امروز قراربود بریم بندرعباس و من تا بحال به جنوب نرفته بودم و این یک تجربه بسیار جالب و مهیج برام محسوب میشد.دوساعتی بود که در فرودگاه نشسته بودیم و گویا پرواز تاخیر داشت. با اعلام کردن اینکه باید بریم، وسایل هامون رو برداشتیم و وارد هواپیما شدیم. شماره صندلی هامون قاطی بود و این خیلی بد بود، من و شمیم کنار هم بودیم. نگین و ارمان هم یک طرف و شایان یک جای دیگه دور ازما و کیا هم صندلی پشتی شایان بود. هر کاری هم کردیم مهماندار جاطه اینکه کنارهم بنشنیم رو نداد. اصولا از هواپیما ترسی نداشتم و به راحتی با این موضوع کنار اومده بودم که هواپیما هیچ ترس و دلهره ای نداره! تصمیم گرفته بود در طول راه بخوابم و همین طور هم شد و تا بندر عباس چیزی نفهمیدم.

***

از فرودگاه بیرون اومدیم که نگین گفت:

اه، هواپیماش از اتوبوس هم بدتر بود.

کیا: دقیقا، یکسره داشتم تکون میخوردم.

‌شایان: چجوری بریم هتل؟

آرمان: با تاکسی دیگه.

_خداوکیلی فکر کردی تو تاکسی جا میشیم؟ شیش نفریما!

شایان: بریم ون سوارشیم.

کیا زد زیر خنده که همه متعجب نگاهش کردن و گفت:

ون؟

نگین: خل شدی عزیزم؟ پس چی؟

وهمه رفتیم و یه ون کرایه کردیم و ادرس هتل رو به راننده دادیم تا مارو به اونجا برسونه. بعد از حساب کردن کرایه و کاراهای مورد نظر کلیدهای اتاق هارو گرفتیم و به طبقه بالا رفتیم. سه تا اتاق خواب گرفته بودیم. من و نگین تو یه اتاق، شایان و کیا تو یه اتاق و شمیم و ارمان هم تو یه اتاق. اتاق ما و شایان اینا روبه روی هم بود و اتاق شمیم و ارمان هم کنار ما. در اتاق رو بستم و رو به نگین گفتم:

نگین من خوابم میاد.

نگین: تو که اینهمه تو هواپیما خوابیده بودی!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

نمیدونم، خوابم میاد دیگه.

نگین: باشه، تو بخواب منم میرم دوش بگیرم.

با این حرفش روی تخت ولو شدم و با همون لباس ها خوابیدم.


romangram.com | @romangraam