#آن_نیمه_دیگر_پارت_95

پوزخندي زدم و گفتم:

مي دونستم... ديگه نمي دونم.

بارمان شونه م و فشرد و گفت:

مي دونم از چي حرف مي زني... مي فهمم... خودت مي دوني که چاره اي نداشتم. من به خاطر شماها اين کار و کردم... به خاطر تو... رادمان! نگام کن... من به خاطر تو اين راه و اومدم...

به چشماش نگاه کردم و گفتم:

تو شدي مثل خودشون... اين ديگه بحث اجبار نبوده... بحث انتخاب بوده.

بارمان روش و برگردوند. دستش و از روي شونه م پايين انداختم و گفتم:

حالا چي مي کشي؟ شيشه؟... حشيش؟... کوک؟...

بارمان آهسته گفت:

هروئين...

سرم و دوباره توي دستم گرفتم... احساس مي کردم دستام يخ زده... هروئين مصرف مي کرد... باورم نمي شد... با خودش چي کار کرده بود؟ اون واقعا برادرم بود؟ همون بارمان شيطون و شر و با انرژي که خونسردي هاش عجيب تر از عصبانيت هاي انفجار مانندش بود... حس مي کردم کنار يه غريبه نشستم... حس مي کردم گم شدم... بدون اون منم هيچ بودم... ياد مامانم افتادم که هميشه نگران سيگار کشيدن هاي او بود... کجا بود که ببينه بارمان از سيگار به هروئين رسيده بود.

همه ي اين سال ها به اميد ديدنش زندگي کرده بودم... فکر مي کردم داره سختي مي کشه... مطمئن بودم داره مبارزه مي کنه... حتي فکرشم نمي کردم اين قدر راحت تسليم بشه...

بارمان گفت:

رادمان... خيلي چيزها اتفاق افتاده که ازش خبر نداري...زود قضاوت نکن... ولي يه چيزي و بدون...

توي چشمام زل زد و گفت:

اگه کاري که بهت بگن و نکني آخر و عاقبتت مثل سايه مي شه.

با ناباوري بهش نگاه کردم و گفتم:

تو قرار بود من و از اين ماجرا دور نگه داري.

بارمان سرش و پايين انداخت... آهسته گفت:

نتونستم...

زيرچشمي نگاهم کرد و گفت:

تلاشم و کردم. باور کن... ولي... ديگه نمي تونم کار سابقم و ادامه بدم... مي بيني که! با اين سر و وضع...

romangram.com | @romangram_com