#آن_نیمه_دیگر_پارت_94
مجبورم کرده بودن... نمي خواستم اون کار و بکنم... تو رو جون رادمان... تو رو خدا!
بارمان دست راستش و بالا اورد. سايه جيغ گوش خراشي کشيد. سرم و چرخوندم. صداي شليک گلوله توي فضا پيچيد... جيغ گوش خراش سايه باعث شد گوشم سوت بکشه. سرم و بي اختيار به سمتش چرخوندم. بارمان تير و توي زانوش زده بود... با خونسردي گفت:
اين به خاطر رادمان...
اسلحه رو کمي بالا اورد... با صداي بلندي گفتم:
بارمان تمومش کن...
حتي نگاهم نکرد. شکم سايه رو نشونه گرفت و شليک کرد... جيغ سايه حالم و بهم مي زد... چند قدم به سمت عقب برداشتم... حالت تهوع بهم دست داده بود. بارمان گفت:
اين به خاطر مادرم...
سر سايه رو نشونه گرفت... سايه از درد ضعف کرده بود... نگاهي به بارمان کردم و داد زدم:
ولش کن...
بارمان توي چشماي سايه زل زد و گفت:
اينم به خاطر آرمان.
شليک کرد... نفسم توي سينه حبس شد... جسد سايه روي زمين افتاد...
******
توي ون مشکي نشستيم. از سردرد داشتم مي مردم... حالم بد بود... سال ها بود که آرزو مي کردم مرگ سايه رو به چشم ببينم ولي وقتي باهاش رو به رو شدم فهميدم که تحملش و ندارم... تحمل اين چيزهايي که بارمان با خيال راحت و خونسردي از کنارشون مي گذشت و نداشتم...
سرم و توي دستام گرفتم. بارمان دستش و روي شونه م گذاشت و گفت:
تو هنوز هم همون طوري لطيفي؟
سرم و بلند کردم و گفتم:
مي دوني از چي مي ترسم؟ از اين که اون قدر عوض شده باشي که نتونم باهاش کنار بيام.
بارمان سرش و پايين انداخت و گفت:
تو مي دوني که من براي چي مجبور شدم اين راه و برم...
romangram.com | @romangram_com