#آن_نیمه_دیگر_پارت_85

دستم و کشيد و از زمين بلندم کرد. زيرلب گفت:

بدو... زود باش...

دستم و کشيد و به سمت ماشينش دويد... از جا کنده شدم و تمام انرژيم و توي پاهاي لرزانم ريختم. با سرعت به سمت ماشين دويديم... صداي مردم از پشت سرمون بلند شد:

_کجا؟

_ داره در مي ره...

_ بدو آقا!

_ بگيرش... داره در مي ره.

سريع در و باز کردم و خودم و توي ماشين انداختم. سايه سوار شد و قفل مرکزي رو زد. چند نفر از مردها بهمون رسيدند. با دست به شيشه ي ماشين زدند.

_ باز کن درو...

_ وايستا ببينم.

_ کجا داري مي ري آدم کش؟

سايه پاش و روي گاز گذاشت و ماشين از جاش کنده شد... سرم و به پشتي تکيه دادم و بعد انرژيم ته کشيد... چشمام سياهي مي رفت... حسي بين بيهوشي و هوشياري داشتم... زني رو پشت سر گذاشته بوديم که من کشته بودمش... من آدم کشته بودم...

==========





سايه سرعت ماشين و بيشتر کرد... نمي تونستم سر دردناکم و تکون بدم... بدنم در اثر تصادف کوفته شده بود... ناله اي کردم و گفتم:

مي خوام برم پيش بابام.

سايه لبخند کمرنگي زد و گفت:

بابات؟ بابات چي کار مي تونه برات بکنه؟ آدم کشتي...

اشکام دوباره روي گونه هام ريخت. بغضم و فرو دادم و گفتم:

تو اون موتوريه رو فرستاده بودي... اگه اون نبود من هيچ وقت به زنه نمي زدم... شاهدم دارم... مردم ديدند.

سايه سر تکون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com