#آن_نیمه_دیگر_پارت_322
========
سرمو چرخوندم. نفس عميقي کشيدم و غلت زدم. چشم هاي تينا بسته بود... نفس هاش عميق و آروم بود... خوابيده بود...
روي تخت نشستم. نگاهي به اطرافم کردم. توي اون بند و بساط اولين کاري که کردم اين بود که ساعت رو از دستم باز کنم... ولي پلاک هنوز به گردنم آويزون بود.
آروم از روي تخت پايين اومدم. تي شرتم رو از روي زمين برداشتم. دستمو روي پلاک گذاشتم و دعا کردم که تاثيري توي کم کردن صدا داشته باشه...
آهسته روي صندلي نشستم. کامپيوتر هنوز روشن بود. آب دهنمو قورت دادم. قلبم به تپش در اومد... نگاهي پر استرس به تينا کردم... خيالم تخت شد که خوابيده...
تي شرت رو روي کيبورد انداختم... اين فقط براي احتياط بود... نمي خواستم هيچ ردي از خودم بذارم... حتي اثر انگشت... اين طوري صداي تايپ کردنم هم کم مي شد... نتونسته بودم اون پلاک لعنتي رو توي اون گير و دار باز کنم... زنجيرش کوتاه بود و به اين راحتي ها از گردن در نمي اومد...
چون سکوت همه جا رو گرفته بود مي ترسيدم عباسيان صداهاي مشکوکي بشنوه و بفهمه که دارم با کامپيوتر کار مي کنم...
يه کم دستم رو روي کيبورد تکون دادم... خوشبختانه صفحه کليد رو حفظ بودم...
تو دلم گفتم:
خدا کنه اينترت رويا وصل باشه... خدا کنه... مگه نه همه ي کارهام توي سايه ي بدشانسيم از بين مي ره...
يه صفحه ي ورد باز کردم. شروع به نوشتن کردم... مجبور شدم چند بار تي شرت رو آهسته کنار بزنم و حروف رو از زيرش پيدا کنم... حالا بماند که قلبم توي دهنم بود و دستم مي لرزيد...
نوشتم:
رادمانم... سريع از اونجا بريد... همين امروز... توي اولين فرصت...
به پيغامم نگاه کردم... دستم رفت تا بنويسم ترلان بايد زودتر از اونجا بره ولي منصرف شدم... موقع فرار کردن به اندازه ي کافي دچار استرس مي شدند.. نبايد ذهنشون رو پر از سوال هاي جديد و اضطراب اضافي مي کردم...
نوشتم:
رضا تمام مدت داشت...
لبمو به دندونم گرفتم. قلبم محکم توي سينه مي زد... نه! پاکش کردم... مي دونستم بارمان اگه اين رو بخونه حسابي به هم مي ريزه. مي دونستم قاطي مي کنه... نه... اونا بايد فرار مي کردند... نبايد عصبيشون مي کردم... بعدا ماجرا رو مي شد... نمي دونم چطور... ولي بالاخره مي شد...
به پيغام يه خطيم نگاه کردم... نوشتم:
اسم رئيس عباسيانه...
پاک کردم... اگه اسم تقلبي بود چي؟ بدتر گمراه مي شدند...
چشمامو ماليدم. خواستم نفس عميقي بکشم ولي مي ترسيدم عباسيان بفهمه... احساس مي کردم کنارم حضور داره... نگاه غمگينش رو روي خودم حس مي کردم... با بدبيني چرخيدم و اطرافم رو نگاه کردم... هرچي فکر احمقانه تو دنيا وجود داشت اون شب به ذهنم سرازير شده بود...
romangram.com | @romangram_com