#آن_نیمه_دیگر_پارت_321

خيلي تابلو اِ اين طوري که!

تينا با خنده گفت:

مامانم چند وقتيه فکر مي کنه مشکلي براي دوربين هاي خونه پيش اومده... آخه هر چند وقت يه بار قطع مي شه... راستشو بخواي براش زياد مهم نيست... مامانم زياد به اين دوربين ها اهميت نمي ده و معتقده اين طوري خيلي معذب شديم... اصرارهاي بي خود بابامه...

چشمکي بهم زد و گفت:

چند وقت پيش مه لقا داشت يه کم تو وسايل مامانم سرک مي کشيد... منم ديدمش... از اون روز به بعد هرکاري بگم مي کنه... ماجراي دوربين خاموش کردن هام زير سر ماست.

تو دلم گفتم:

يعني منم که دارم شانس مي يارم؟ ... من؟

خدايا... من دارم براي اولين بار توي زندگيم شانس مي يارم... شرمنده تم که مي خوام اوج سوءاستفاده رو از اين يه بار بکنم... مي خوام يه کار خيلي بد بکنم... ولي... تنها راه چاره مه... يه کار بد با يه نيت خير...

يه دفعه يه حس آزاردهنده اي سراغم اومد... اين شيوه ي عباسيان بود... اين که از پسرها استفاده کنه تا يه دختر رو به خودشون علاقه مند کنند... اون وقت اون دختر حاضر مي شد به خاطر با اون پسر بودن هرکاري بکنه... خودش نگهبان ها رو بپيچونه... خودش دوربين رو خاموش کنه...

قلبم توي سينه فرو ريخت... عباسيان اين روزها رو ديده بود...

چه قدر خوب اينو مي دونست... در مورد من چي مي دونست؟ يه لحظه ترس برم داشت... گفته بود اگه فقط يه نفر رو خوب بشناسه اون يه نفر منم...

لبخندي به تينا زدم... ولي اصلا حواسم بهش نبود. هرچند... ديگه توي موقعيتي نبودم که راه برگشتي داشته باشم...

به ساعت و پلاکي که به گردنم آويزون بود فکر کردم. داشت همه چيز رو مي شنيد... انگار اون صورت غمگين و افسرده ش رو مي ديدم... با اون چشم هاي نمدار... مرد غمگين و باهوش... سنگيني نگاه هاي معني دارش رو از روي پلاک حس مي کردم... اون منو مي شناخت ولي...

شايد مي تونستم دروش بزنم... اگه تبديل به آدمي به جز رادمان مي شدم...

حس کردم خون توي رگام يخ زد... لبم به لبخندي کج باز شد... ابروي راستم بي اختيار يه کم بالا رفت... شايد کمي پوستم داشت به سياهي مي زد... شايد آبي چشم هام داشت شيطنت رو داد مي زد...

ديگه شلوغي هاي روي تخت حالمو بد نمي کرد... من عاشق شل*خ*تگي بودم...

انگار تينا هم وسوسه رو از توي صورتم خوند که اون طور لبخند زد.

بلند شدم و به سمتش رفتم... لبمو به گوشش نزديک کردم و گفتم:

مه لقا که عادت نداره يهو بپره توي اتاق؟

تينا خنديد... منتظر جوابش نشدم...

*****



romangram.com | @romangram_com