#آن_نیمه_دیگر_پارت_304


تاجيک هيچ کاري نمي تونست بکنه...

من به جرم قتل شهرام بايد به اعدام محکوم مي شدم...

و ترلان... وقتي دوست باباش رو ديده بود وا رفت... حتما همين رو بهش گفته بود... اين که اوضاع خرابه...

کم کم همه چيز داشت برام روشن مي شد... فقط يه بار از استعداد ترلان استفاده کرده بودند... بعد اونو کنار گذاشته بودند... چرا اصلا بايد بين همه ي دخترها و پسرهاي اين شهر سايه دست روي کسي مي ذاشت که باباش قاضي بود؟ ... فقط يه چيزي به ذهنم مي رسيد... اين که ترلان مهم بود... خيلي... انگار خيلي چيزها به تاجيک بستگي داشت...

حالا بايد چي کار مي کردم؟ مسلما نبايد دست روي دست مي ذاشتم... با تکيه کردن به کمد اين اتاق و دست هاي مشت شده به جايي نمي رسيديم...

رضا بسته ي سيگار رو جلوم گرفت و گفت:

بکش اعصابت بياد سر جاش...

مثل هميشه سيگارش مارلبورو منتول بود... نگاهي به رضا کردم... مردي که مي شناختم... مردي که نمي شناختم...

نگاهي به بسته ي سيگار کردم... ياد رادماني افتادم که از هيفده سالگي سيگار مي کشيد... رادماني که قبل از صدف با مهارت هر دختري رو خام مي کرد... رادماني که شايد يه کم مثل بارمان رنگ آبي چشماش به شيطنت و سياهي مي زد...

ولي اين رادمان يه رادمان ديگه بود...

همون رادماني که با خدا شرط نبست که اگه آرمان آسيبي نبينه براي هميشه آدم مي شه... همون رادماني که وقتي همه چيزش رو از دست داد تازه به خدا نزديک شد و قسم خورد خودش رو از سياهي بيرون بکشه... بي عوض... بدون شرط... بي گلايه...

سيگاري از توي پاکت در اوردم... رضا فندک رو دستم داد و گفت:

قربون آدم چيزفهم و باهوش...

سيگار رو روشن کردم... فندک رو توي ب*غ*ل رضا انداختم...

پکي عميق به سيگار زدم...

فقط يه کم مي خوام مثل الان بارمان سياه بشم...

دود رو به عمق ريه هام کشيدم...

يه کم مي خوام مثل بيست سالگيم بشم...

سرمو رو به سقف گرفتم. مثل قديم ها... همون موقع هايي که با بارمان روي تخت دراز مي کشيدم... سعي کردم با دود يه حلقه درست کنم...

يه کم مي خوام از رادمان بودن... از رادمنش بودن خارج بشم...

پکي عميق تر از قبلي به سيگارم زدم...


romangram.com | @romangram_com