#آن_نیمه_دیگر_پارت_303

چته راد؟

داد زدم:

نگو راد! فهميدي؟ نگو راد!

رضا هم از جاش بلند شد و گفت:

دنيا همينه... باباي تو کسيه که بي پناهت مي کنه و از خونه بيرونت مي کنه... دوستت هم از پشت بهت خنجر مي زنه... دنيا همينه... هرچند... براي آدم هايي مثل شما دو تا بچه سوسول اين چيزها مي شه همه چيز دنيا... مي شه غم و غصه...

با ناباوري سر تکون دادم و گفتم:

تو اين همه بغض و کينه نسبت به ما داشتي و من نمي دونستم؟

دوباره داشت پوزخند مي زد. گفت:

کي از دو تا آدم مغرور و از خود راضي خوشش مي ياد؟ فکر مي کرديد چه خري هستيد براي خودتون! من حالم از شما دو تا بهم مي خورد... کار سختي داشتم... صميمي بودن با آدم هايي که به زور مي تونستم تحملشون کنم... چند ماه ميزبان بارمان و اون اخلاقيات شازده وارش بودم... فکر مي کرديد کي هستيد؟ فکر مي کرديد چون باباي قالتاقتون خونه ي دوبلکس داره ماها پيشتون دهاتي هستيم؟ يا مثلا چون چشماتون آبيه خيلي خوش قيافه ايد؟ حالم از اين همه غرورتون بهم مي خورد... اصلا متاسفم نشدم که غرورتون شکسته شد... بارمان که هميشه طوري حرف مي زد که انگار مسئول آموزش روش رفتار با دخترهاست و منم يه شاگرد احمقم... تو هم که همچين خودتو مي گرفتي انگار همه ي دخترهاي اين مملکت براي خوشگليت حاضرن جون بدن...

عصبي شده بودم و پلکم بي اختيار مي پريد... دست هاي مشت شده م و پشتم قايم کردم... گفتم:

براي آخرين بار اومدي ديدنم... توي بدترين شرايط... که بگي هميشه در حال خيانت کردن بودي؟... که بگي چه قدر آدم پست و آشغالي بودي؟ که بهم بگي تو ما رو به سايه معرفي کردي و پامون و به باند باز کردي؟... که بگي اگه مي خوايم دنبال مقصر بگرديم لازم نيست راه دور بريم؟

لبخندي زد و گفت:

من فقط براي اين اومدم که بگم من چيزي به تاجيک نگفتم... تو به خاطر کشتن شهرام تحت تعقيب هستي... اومدم بهت بگم کارت رو درست انجام بده تا بتوني براي هميشه از جايي که بهترين دوستت بزرگترين دشمنته بري...

بسته ي سيگار رو از جيبش در اورد... نگاهي به موهاي خرمايي رنگش کردم... چه قدر اين آدم برام غريبه بود...

ياد شب تولدش افتادم که بعد از چند سال ديدمش... يادم اومد اشک توي چشممون حلقه زده بود... همه با ديدن دوباره بهم رسيدن اين دوست هاي اساطيري متاثر شده بودند... من اين مرد رو نمي شناختم...

يادم افتاد که آوا چه قدر نگران رابطه ي من و اون بود... و من براي ترلان قسم خورده بودم که رضا بي گ*ن*ا*هه...

يه دفعه قلبم توي سينه فرو ريخت... آوا زن رضا بود... آوا بهترين دوست ترلان بود...

و دانيال... بارمان مي گفت خواستگار ترلان بود...

سرم به دوران افتاد... احساس کردم کمرم تير کشيد... ترلان هم دختر تاجيک بود...

يعني وقتي موفق نشدند دانيال رو وارد بازي کنند دست به دامن رضايي شدند که ثابت کرده بود مي تونه خيلي خوب آدم ها رو فريب بده...

يادم اومد که حساب کار من و بارمان رو با کشتن آرمان دستمون داده بودند... يکي از اعضاي خانواده مون... اگه رانندگي يه بهونه باشه و ترلان فقط به خاطر ساکت نگه داشتن تاجيک پيش ما باشه چي؟

خون توي رگم يخ زد... اين آدما داشتند چي کار مي کردند؟ ترلان رو مجبور کرده بودند تا توي قتل برادر بازپرس راشدي همکاري کنه... براي اين که به تاجيک ثابت کنند هيچ راه برگشتي براي دخترش نيست...

romangram.com | @romangram_com