#آن_نیمه_دیگر_پارت_301

مي دوني؟... واقعا؟... رضا تو بهترين دوستمون بودي...

رضا سر تکون داد و گفت:

بذار اين طوري برات بگم که چون شما فکر مي کرديد بهترين دوستتونم اينجام... براي همين توي اين جايگاهم...

قلبم به درد اومده بود... رضا... يعني واقعا اين رضا همون رضا بود؟

هموني که حتي شب عيد حاضر بوديم به خاطر ديدنش بي خيال خانواده بشيم که باهاش بريم دور دور...

هموني که اولين و بهترين دوست بارمان بود...

هموني که براي من عزيزتر از همه ي هم کلاسي هام بود...

اين رضا همون رضايي بود که هروقت از خونه ي خودمون به تنگ مي اومديم به خونه ش پناه مي برديم؟

همون رضايي که وقتي بابا بارمان رو از خونه بيرون کرد چند ماه مهمونش بود؟

سرمو پايين انداختم... از چي حرف مي زدم؟ به چي فکر مي کردم؟ همه ي اون فکرها... همه ي اون برداشت ها يه توهم بود...

تو دلم گفتم:

سرتو بلند کن... رضا رو ببين... دوستي که براش جون مي دادي... نگاهش کن...

نيم نگاهي بهش کردم... آهسته گفتم:

تو کسي بودي که ما رو به سايه معرفي کردي...

آره... خودش بود... سايه تصادفي وارد گروه ما نشده بود... رضا شونه بالا انداخت و گفت:

خب آره...

با نفرت نگاهش کردم و گفتم:

تو دوستاتو فروختي عوضي!

رضا لبخندي زد و گفت:

من هيچ دليلي نداشتم که پا پيش بذارم و با بارماني که از دماغ فيل افتاده بود دوست بشم... با شما دوتا بچه پولدار از خود راضي که فکر مي کرديد از ما بهترونيد... من کسي رو نفروختم... به خاطر اين که احساس مي کردم به درد کارمون مي خوره باهاش دوست شدم...

سرم گيج مي رفت... نمي تونستم بالا نگهش دارم... دلم بيشتر از قبل پيچ مي خورد... شکسته تر از اوني شده بودم که توان بلند شدن و زدن رضا رو داشته باشم... قلبم شکسته شده بود... احساس مي کردم خورد شدم... قلبم با درد به قفسه ي سينه م مي کوبيد... گلوم خشک شده بود... انگشت هام بي اختيار کف دستم خم مي شد...

رضا با خنده گفت:

romangram.com | @romangram_com