#آن_نیمه_دیگر_پارت_293
آهي کشيد... هر کي نمي دونست فکر مي کرد چه قدر از بابت بلاهايي که سر ما اومده ناراحته. عباسيان نگاهش رو از پنجره ي پشت سرم به دوردست ها داد و گفت:
اگه اين قدر زود بابت يه ماموريت وحشت زده نمي شدي هيچ کدوم از اين اتفاقات نمي افتاد... مي تونستي با يه درآمد خوب کنار يه خانواده ي سالم تا آخر عمرت با خوشبختي زندگي کني.
خيلي سخت تونستم خودمو کنترل کنم و بهش نگم که ياد نگرفتم زندگي خودمو با بدبخت کردن ديگرون آباد کنم...
عباسيان ادامه داد:
ولي... هنوز دير نشده... مي توني همه چيز رو درست کني...
خم شد. نگاه غمگينش رو به چشم هام داد و گفت:
مي توني براي هميشه از ايران خارج شي... خودم کمکت مي کنم... با هويت جعلي... ديگه نه قاتلي... نه خلاف کار... هيچي... همه ي سابقت پاک مي شه. مي توني بري دانشگاه... دوست پيدا کني... خونه زندگي تشکيل بدي... و شايد بعد چند سال بارمان رو هم بتوني بياري پيش خودت...
لبخند محزوني زد و گفت:
و مادرت رو توي يکي از بيمارستان هاي خوب خارج درمان کني.
تو دلم گفتم:
و آرمان رو چطور زنده کنم؟
سرمو بلند کردم و گفتم:
و حتما همه ش مربوط به تيناست!
سرشو به نشونه ي مثبت تکون داد و گفت:
درسته... تو فقط يه شب با تينا بيرون برو... توجه ش رو جلب کن... اونو از خودت مطمئن کن... بعد فرداي اون روز بيارش به آدرسي که بهت مي ديم... همين! مثل خيلي از ماموريت هاي ديگه ت... ساده ست... مگه نه؟ تازه آخرش هم تينا زنده و سالم مي مونه!
نگاه معني داري بهم کرد... حتما ياد قضيه ي بازپرس راشدي افتاده بود. لبخندي زدم... با تعجب گفت:
هيچ حرفي نداري؟
حالا داشتم پوزخند مي زدم. گفتم:
چه حرفي مي تونم داشته باشم؟ حقي براي مخالفت دارم؟
از جاش بلند شد. با دست روي شونه م زد و گفت:
بعد يه مدت مي فهمي بهترين کار ممکن رو کردي. مطمئن باش...
نمي تونستم ماموريت رو رد کنم... اين کار به قيمت جونم تموم مي شد...
romangram.com | @romangram_com