#آن_نیمه_دیگر_پارت_292
جلوتر رفتم. موهاي جلوي سرش ريخته بود. سيبيل مرتبي داشت. کت شلوار سرمه اي تيره ش نمي تونست کاملا شکم برجسته ش رو بپوشونه...
متوجه حضورم شد. کامل به سمتم چرخيد... تنها صفتي که با ديدن صورتش به ذهنم رسيد اين بود:
غمگين!
چشم هاي تيره ش نمدار بود. بيني عقابي داشت. شبيه اکثر مردهاي ايراني همسن خودش بود... قد متوسط... موهايي که جلوش خالي شده... شکم برجسته...
لبخند کمرنگي زد و گفت:
رادمان... پس بالاخره از نزديک ديدمت...
به چشم هاي نم دار، صورت غمگين و لحن محزونش نمي اومد که همون رئيسي باشه که عامل اصلي مرگ برادرم بود... عامل گرفتار شدن من... باعث و باني هرچيزي که اتفاق افتاده بود... و هرچيزي که قرار بود اتفاق بيفته...
بهم نزديک شد. نگاهي دقيق به صورتم کرد... گفت:
خيلي کمتر از اون چيزي که فکر مي کردم شبيه بارماني... توي نگاه بارمان يه چيزي بود که آدم رو ياد يه گربه ي وحشي مي انداخت... تو مظلوم تر به نظر مي رسي... و قشنگ تر...
لبخندش پررنگ تر شد. دستش رو جلو اورد و گفت:
من عباسيانم...
با نفرت به صورتش نگاه کردم و گفتم:
رئيس باند؟
چشماشو روي هم گذاشت و گفت:
ترجيح مي دم عباسيان صدام کني...
مشخص بود از اون مردهاست که خيلي راحت با آدم دوست و صميمي مي شن... از اون مردهايي که خوب مي دونند چطور با حرفاشون آدم رو تحت تاثير قرار بدن. با اين حال اين صميميت با سياست تابلويي که پشتش بود نمي تونست به دلم بشينه... براي دوست شدن با من خيلي دير اقدام کرده بود...
سعي کردم مثل خودش باشم... سعي کردم يه کم احمق و زود باور به نظر برسم... دست دادم... چيزي نگفتم... نمي خواستم زياده روي کنم.
عباسيان با اشاره ي دست به مبل ها اشاره کرد و منو به نشستن دعوت کرد.
فضاي خونه داد مي زد که اين جا يه پناهگاه موقتيه. با کنجکاوي نگاهي به مانيتورها کردم... نشانگر موس توي يکي از مانيتورها ثابت بود... نشانگر موس تو مانيتورهاي ديگه بدون دخالت مرد کچل تکون مي خورد... پس دو تاش براي چک کردم مانيتورهاي اعضاي باند بود و يکيش براي کارهاي خودشون بود.
عباسيان گفت:
مي دوني... ماجراي شما دو تا برادر نبايد اين طوري پيش مي رفت...
romangram.com | @romangram_com