#آن_نیمه_دیگر_پارت_281
سر تکون دادم و گفتم:
دقيقا قراره چطور به خاطر کارش تنبيه بشه؟
بارمان يه قدم جلو اومد و گفت:
رادمان گوش کن...
حدس مي زدم... نمي دونم چرا... ولي ته دلم مي دونستم اين جواب رو مي شنوم. با ناشکيبايي گفتم:
تنبيه نمي شه... نه؟
بارمان گفت:
من کارشو تاييد نمي کنم... ولي کارش بدم نبود... اين موضوع باعث مي شه هم پژمان هم آتوسا يه توجه ويژه بهت بکنند.
با ناباوري به بارمان نگاه کردم و گفتم:
باورم نمي شه داري اين حرف رو مي زني... اگه بلايي سر پاي اين دختر بياد و ديگه نتونه راه بره چي؟
بارمان دستش رو توي هوا تکون داد و گفت:
تو مي دوني باباي اين دختر تا حالا چند تا دختر رو ناکار کرده؟
صدام و بالا بردم و گفتم:
خودش چي؟
بارمانم صداش رو بلند کرد و گفت:
رادمان اين چيزها رو بذار کنار... بين يه گله خلافکار نمي توني اين طوري دووم بياري... ديدي مجيد امروز چي بهت گفت؟ اين آدما از زور فقر و بدبختي اومدن دنبال اين کار... آدم هايي که به تو و موقعيت و ثروتي که داشتي در حد مرگ حسودي مي کنند. منتظرن که فرصتي براي عقده فشاني پيدا کنند...
با عصبانيت گفتم:
آخه اونا از کجا مي دونند؟
بارمان با دست به هيکلم اشاره کرد و گفت:
سرتا پات داد مي زنه... همين جنتملن بودنت مي شه برات دردسر... همين عقده اي نبودنت... همين کارهات... نجابت هاي اضافيت... حرف زدن هاي مودبانه ت...
داد زدم:
يعني بشم مثل تو؟ يادم بره که از کجا اومدم و کي بودم؟ خودمو گم کنم که دووم بيارم؟ اين قدر پست بشم که يه دختر رو زير بگيرم؟
romangram.com | @romangram_com