#آن_نیمه_دیگر_پارت_280
احساس کردم از صورتم داره حرارت بيرون مي زنه. در همين موقع ون سياه سر رسيد. قبل از اين که کنترلم رو از دست بدم و بزنم مجيد و ناکار کنم به سمت ون رفتم.
توي ون که نشستم متوجه شدم بي اختيار دستام و مشت کردم. بارمان توي گوشم گفت:
چرا دهن به دهن يه مشت لات و الوات مي ذاري که همچين چيزي بشنوي؟
با عصبانيت گفتم:
من با تو حرف دارم! صبر کن! بهت مي گم!
دستگاه پخش رو از توي گوشم در اوردم و يه گوشه انداختم. شالم و با خشونت از گردنم باز کردم و روي صندلي انداختم. سرمو توي دستم گرفتم... ياد گرفته بودم به قول بارمان دهن به دهن آدم هاي لات و الوات نذارم... اين دفعه که قاطي کرده بودم جوابش رو گرفته بودم... احساس مي کردم تا گردنم قرمز شده... اي تف به ذات اين صورت من... اين شانس گند من... اين نحسي من...
شايد اگه به جاي يه ويلاي بالاشهر يه جاي ديگه زندگي مي کردم و به جاي اين که ياد بگيرم احترام بذارم و شخصيت خودم رو توي هر حالتي حفظ کنم اين طور عروسک خيمه شب بازي اين آدم ها نمي شدم... يا شايد بايد مثل هميشه ساکت مي موندم... مثل هميشه خاموش مي موندم... آدمي که هميشه بره بوده بايد بين يه مشت گرگ چطور رفتار کنه؟ وقت هايي که بارمان نبود که ازم دفاع کنه بايد چطور گليم خودمو از آب بيرون مي کشيدم؟ ... راستي... بارمان چرا ساکت موند و گذاشت مجيد اين کار و بکنه؟ بارمان هرچي بود اين قدرم بي غيرت و بي بخار نبود که بذاره مجيد براي مشکلات شخصيش با يه دختر همچين کاري بکنه... راستي... بارمان يه کم عوض نشده بود؟
******
به کاغذ ديواري کرم اتاق نگاه کردم... شومينه اي که اين بار خاموش بود ولي نور خورشيد از پنجره اي که پرده هاي حرير کرمش کنار زده شده بود همه جا رو روشن مي کرد... مجسمه هاي طلايي بالاي شومينه در نور خورشيد مي درخشيد... صندلي شاهانه سر جاش بود... پوست اون حيوون بدبخت هم هنوز روي زمين بود... فقط خبري از اون مرد مغرور کت شلواري نبود. به جاي اون برادر من با لباس اسپرت مشکي به ديوار تکيه داده بود و سيگار مي کشيد. با لبخندي به لباس خودش و من اشاره کرد و گفت:
ست کرديم.
با جديت نگاهش کردم. به سمتم اومد. پاکت سيگارش رو جلوم گرفت و گفت:
مي کشي؟
با عصبانيت پاکت رو از دستش گرفتم و روي ميز انداختم. با تحکم گفتم:
نه!
با تعجب به صورت عصبانيم نگاه کرد و گفت:
آخه از هيفده سالگي پا به پاي هم کشيديم... حواسم نيست... هي يادم مي ره.
اجازه ندادم خاطرات سيگار کشيدن هاي قايمکي توي اتاق مشترکمون به مغزم هجوم بياره... همون شب هايي که پنجره رو باز مي ذاشتيم و روي تخت دراز مي کشيدم... سيگار مي کشيديم و عين احمق ها سعي مي کرديم دودش رو به شکل قلب و حلقه بيرون بديم... همون شب هايي که بعدش بساط خالي کردن عطر و ادکلن توي اتاق داشتيم... و جالب اين که هميشه هم لو مي رفتيم... کي بود که نمي خواست بذاره اين چيزها به مغزش هجوم بياره؟
گفتم:
مجيد الان زير دست تو حساب مي شه ديگه... آره؟
بارمان بعد از مکثي چند ثانيه اي گفت:
آره... چطور؟
romangram.com | @romangram_com