#آن_نیمه_دیگر_پارت_272
آتوسا دوباره داشت به شالم نگاه مي کرد... خدا! اين دختر چرا به اين شال گير داده بود؟ شايد حق با ترلان بود و رنگ جيغ قرمز خيلي جلف بود... شايد بايد شال آبي مي بستم... از رنگ آبي خسته شده بودم... از وقتي به دنيا اومده بودم خودمو توي لباس هاي آبي ديده بودم.
آتوسا گفت:
مي شه اين مدل شال بستنو به منم ياد بديد؟
نه! نگاهي به گره شال کردم... آخه اين دختر نمي دونست که زير اين شال و لابه لاش چه دم و دستگاهيه... به جاي اين که مضطرب بشم خنده م گرفت. لبخندي زدم و گفتم:
خودم نبستم آخه... کار بارانه...
دستشو زير چونه ش گذاشت و گفت:
آهان! جالبه مدلش...
بارمان توي گوشم گفت:
چه قدر لفتش مي دي! من جاي تو بودم تا حالا سه دور با دختره دوست شده بودم و بهم زده بودم.
تو دلم گفتم:
شما بله!
بي اختيار يه کم موهامو روي گوشم ريختم. آتوسا نگاهي به دخترهايي که يکي از ميزهاي کافي شاپ رو اشغال کرده بودند کرد و گفت:
بعضي وقت ها فکر مي کنم متوجه چيزهايي که کنارتون اتفاق مي افته نمي شيد!
صداي پچ پچ دخترها رو مي شنيدم. با کنجکاوي نگاهي به ميزشون کردم. سه جفت چشم به صورتم خيره شده بود. سرمو به سمت آتوسا چرخوندم و گفتم:
چرا؟ چون عکس العملي نشون نمي دم؟
آتوسا لبخندي زد و گفت:
آخه از مردها بعيده که اين قدر نسبت به اين حرکت هاي دور و برشون بي تفاوت باشند... توي مهمونيم هم اين رفتارتون خيلي توي چشم بود.
با خنده گفتم:
شما کلا به مردها لطف داريد.
اونم خنديد و گفت:
نمي خواستم توهين کنم... ببخشيد... ولي... خيلي هاشون اين شکلين...
romangram.com | @romangram_com