#آن_نیمه_دیگر_پارت_271
صداي بارمانو از توي دستگاه کوچيک پخشي که توي گوشم بود شنيدم:
از راه اصلي خارج شو... برو توي کوچه هاي فرعي... يه ماشين پليس اون طرفا ست.
اينم از مشکلات استفاده کردن از يه قاتل فراري براي زدن مخ يه دختر بود! آخه اين دختر که اهميتي به من و قيافه م نمي داد... مي ذاشتند برم پي کارم و يه آدم ديگه رو جام مي ذاشتند...
نگاهي به صورت آتوسا کردم. با شوق و ذوق خاصي خيابون ها رو نگاه مي کرد. حدس مي زدم که دوست نداشته باشه حالا حالاها خونه بره. گفتم:
با کافي شاپ موافقيد؟
شونه بالا انداخت و گفت:
باشه... اگه جايي رو مي شناسيد...
سر تکون دادم و گفتم:
مي شناسم... همين دو رو برها يه جاي خوب هست.
آره! يه جاي خوب! يه جايي که قشنگ تحت کنترل نيروهاي باند باشه...
به کافي شاپ رسيديم. يه کافي شاپ کوچيک بود که نورپردازي خاصش فضا رو تاريک کرده بود. اين موضوع علاوه بر اين که به نفع دختر و پسرهايي شده بود که دوست داشتند يه کم با هم صميمي بشن به نفع يه مجرم فراري که توي روز روشن داشت ول مي چرخيد هم شده بود.
صندلي هاي قهوه اي رنگ با ميزهاي شيشه اي دايره اي شکل دور تا دور کافي شاپ چيده شده بود. فضاي تاريک که با چراغ هاي رنگي زرد رنگ روشن شده بود باعث مي شد ديوارها زرد به نظر بيايند. چند تابلوي کوچيک هم به ديوار آويزون شده بود.
دو تا ميلک شيک قهوه سفارش دادم. براي آتوسا سفارش يه برش کيک شکلاتي دادم. وقتي سفارشمون رو اوردند آتوسا با تعجب پرسيد:
پس شما چي؟ رژيميد؟
با خنده اضافه کرد:
فکر نمي کنم شما احتياجي به رژيم داشته باشيد!
آخه اين دختر که از وضعيت معده ي من خبر نداشت... حساسيتش کم شده بود ولي گنجايشش اندازه ي معده ي نوزاد شده بود!
گفتم:
رژيم نيستم... باران استثنا امروز يه صبحونه ي مفصل درست کرده بود.
تو دلم گفتم:
چه قدرم که به ترلان مي ياد از اين کارها بکنه!
با چشم به دو دختري که ميز رو به روييمون و اشغال کرده بودند نگاه کردم. با تکون دادن سر بهم اشاره کردند که دارم خوب پيش مي رم... مي دونستم محبي سفارش اين همه نيرو رو به بارمان کرده. حسابي دور و برم رو شلوغ کرده بود.
romangram.com | @romangram_com