#آن_نیمه_دیگر_پارت_260
نمي فهميد آرامش و ل*ذ*ت چند دقيقه ايه بعد از اين عذابش... همون وقتي که توي اون حس خوش عالم و آدم و فراموش مي کنه... براي اون پايانه ولي براي من شروع آه و حسرته...
اشکم روي گونه هام ريخت... من کنارش درد مي کشيدم... اون بين دردهاي خودش منو گم مي کرد... من عذاب مي کشيدم... اون بين رنج هاي خودش منو فراموش مي کرد... مي دونستم همون وقتي که من توي روياي روزهايي ام که اون ترک کرده، اون توي سرخوشي منطقه ي فلشه ( فلش اصطلاحيه که معتادها براي توصيف دقيقه هايي به کار مي برن که حس سرخوشي بعد از مصرف توشون اوج مي گيره... )
من نمي تونستم کنار دردهاي اون بي تفاوت بشينم... آروم به سمتم برگشت... حالا خودش و مي ديدم... مردي که من و عاشق کرد... مردي که آرزومندم کرد... مردي که روياهام و با حقيقت آتيش زد...
با صدايي که از بغض مي لرزيد گفتم:
من... نمي تونم... نمي تونم از کنارش رد شم...
آهسته به سمتش رفتم... بي اختيار بودم... ديگه دلم حرف نمي زد...ولي اون بود که به جاي مغزم به پاهام دستور مي داد که راه برم...
کنارش ايستادم... ديگه اراده اي نداشتم... دستم و دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
کسي رو ندارم که دردم و پيشش برم... ناچارم از تو به خودت پناه بيارم...
دستش و دور کمرم حلقه کرد... سکوت کنارمون مويه مي کرد و بيشتر دلم و مي فشرد... منو محکمتر توي ب*غ*لش کشيد... آروم توي ب*غ*لش تابم مي داد... دست نوازش پشتم مي کشيد... که گريه نکنم... به خاطر بدي هاي اون اشک نريزم...
نه... نمي تونستم از بدي هايش بگذرم.... نمي تونستم خودم و به سياهي هاش بسپرم... من تحمل غرق شدن توي سياهي ها رو نداشتم...
چشمام و روي هم گذاشتم... توي دنيايي غرق شدم که اون از گذشته اومده بود و حد و مرزي براي دوست داشتن نبود... سدي براي دلدادگي نبود... ولي قرمزيه نوري که از پنجره روي چشمام مي تابيد حتي از پشت پلک هاي بسته يادم مي انداخت که اين رويا هم مثل روياهاي ديگه کنار اعتياد اون به باد مي ره... به باد...
در ويلا باز شد. دزدکي از بالاي پله ها به اون سمت نگاه کردم. دانيال با شلوار جين و تي شرت سرمه اي دم در ايستاده بود. با قيافه اي پکر و اخمي غليظ وارد خونه شد. کوله پشتيش رو روي شونه ش جا به جا کرد. بارمان با لحني پرتمسخر گفت:
ا؟ پس کت شلوارت کو؟
صداي خنده ي آهسته ي رادمان رو شنيدم. از پله ها پايين رفتم. دانيال نگاهي بي حالت حواله ي مني کرد که با کنجکاوي بهش زل زده بودم. بارمان جدي شد و گفت:
اتاق کنفرانس مال تواِ. تخت و اينا نداره... عيبي نداره که؟ مي دونم از اول زندگيت روي تشک پر قو بزرگ شدي ولي ديگه بايد ببخشيد که اينجا از اين خبرها نيست.
دانيال چيزي نگفت... اي کاش بارمان دست از تحقير کردن برمي داشت. از اين همه دشمني خسته شده بودم.
دانيال خواست به سمت اتاقش بره که بارمان گفت:
يه لحظه صبر کن!
رو به همه ي اعضاي گروه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com