#آن_نیمه_دیگر_پارت_256
آره... معتاد بود... زندگيش چرخه ي بين دوره ي خماري و نئشگي بود... من توي اين چرخه چه جايي داشتم؟
چرا اين قدر پناه و بدبخت بودم که به اون پناه بردم... به تکيه گاهي که اين قدر سست بود... به مردي که اين قدر پست بود...
در باز شد... مي دونستم خودشه... در و بست و جلوم وايستاد... سرم به سمت پنجره بود. بارمان گفت:
از صبح تا حالا چرا اين شکلي شدي؟ از چي ناراحتي؟
چرا نبايد بهش مي گفتم؟ چرا بايد عين موش خودم و پشت يه مشت بهونه ي نداشته قايم مي کردم؟ شايد از پس هرکاري برنمي اومدم ولي زبونم براي زدن هرحرفي خوب مي چرخيد... رو بهش کردم و گفتم:
نمي دونم... از صبح تا حالا دارم به اين فکر مي کنم که از چيه تو بيشتر بدم مي ياد... از اين که معتادي و عرضه نداري ترک کني و اين قدر ادعا داري... يا اين که رئيس شدي و تمام اين مدت چرت و پرت در گوشم مي خوندي... يه مشت حرف قشنگ که من احمق هم فريبش رو خوردم.
دست به سينه زد. اخم کرد. سر تکون داد و گفت:
تو رو نمي دونم... ولي من از اون مسئله ي اولي که گفتي بيشتر رنجيدم... نظرت چيه که اونو انتخاب کني؟ اميدوارم تونسته باشم توي انتخابت بهت کمک کرده باشم.
شکلکي در اوردم و گفتم:
ممنون! الان که بهش فکر مي کنم مي بينم استثنا اين دفعه حق با تواِ.
يه دفعه داد زد:
بچه شدي! چرا اين شکلي مي کني؟
سرجام صاف نشستم و گفتم:
حد خودت و بدون! من به هيچکس اجازه نمي دم سر من داد و بيداد کنه. از مردهايي که هنرشون توي قدرت حنجره و بازوشونه متنفرم...
پوزخندي زد و گفت:
باشه... تو راست مي گي... من از اولش هم در موردت اشتباه کردم... فکر مي کردم روياهام به واقعيت تبديل شده... اين که بالاخره آدمي پيدا شده که وقتي صورتم و نگاه مي کنه منو ببينه! نه يه معتاد اجباري رو... تنها آدمي که بفهمه بارمان به جز نيمه ي سياه و معتادش يه نيمه ي ديگه م داره که حالا نمي گم خيلي معصوم و پاکه ولي حداقل به بدي اون يکي نيمه ش نيست.
يه زانوش رو روي تخت گذاشت و به سمتم خم شد. گفت:
تو فکر مي کني من خوشم مي ياد پام و بذارم جايي که امثال دانيال اونجا جولون مي دادند؟ تو فکر مي کني من خوشحالم که قراره بيشتر از اين مجبورم کنند جرم و جنايت کنم؟ واقعا فکر مي کني خوشم مي ياد توي ک*ث*ا*ف*ت کاري هاي اون بالا بالايي ها غرق بشم؟
بازوم و گرفت و گفت:
آره؟ اين طوري فکر مي کني؟ من خودم و اين طور به تو شناسوندم؟ من اگه مي خوام برم... اگه قبول کردم که تو و برادرم و اينجا پيش دانيال بذارم و پشت ميز کثيف رياست بشينم براي اين بود که تو رو از اينجا ببرم...
سرش و با ياس و نااميدي تکون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com