#آن_نیمه_دیگر_پارت_255
بارمان با تعجب گفت:
کجا؟
رويا گفت:
وقتي قرار باشه جاي دانيال رو بگيري فقط مسئول اين گروه نيستي... مسئول گروه هاي ديگه هم هستي... پس مسلما از اين جاي مي ري.
بارمان گفت:
فعلا قراره درگير مسئله ي تينا خانوم بشيم... بايد همين جا باشم و به رادمان خط بدم... فعلا از شرم خلاص نمي شيد.
رويا اخم کرد و گفت:
پس چرا داشتي وسايلت و جمع مي کردي؟
رادمان پوزخندي زد و گفت:
اين قدر از بارمان بعيده که اتاق رو جمع و جور کنه همه فکر کردند داره جمع مي کنه که بره.
بارمان گفت:
از بس تو همه جا رو بهم مي ريزي... اون وقت من مجبور مي شم اتاق و مرتب کنم.
واقعا که! پوزخندي زدم... بارمان آخر آدم شل*خ*ته بود! مگه کسي هم پيدا مي شد از اون بدتر باشه؟
ابروهاي رادمان بالا رفت و گفت:
من؟ من همه جا رو بهم مي ريزم؟ تو که...
بارمان وسط حرفش پريد. به شوخي پس سر برادرش زد و گفت:
رو حرف رئيست حرف نزن.
شوخي شوخي دعواي فيزيکيشون بالا گرفت. اين مي زد توي صورت اون... اون مي زد توي بازوي اين... نمي دونم چرا رو به رادمان کردم و بلند گفتم:
خب ديگه! نزن بابا! اين معتاده جونش در مي ره ها!
يه دفعه جفتشون ساکت شدند. دو جفت چشم آبي همرنگ گشاد شده بهم خيره شد. پشتم و بهشون کردم و به سمت اتاق مشترکم با رويا رفتم ولي هنوز سنگيني نگاهشون رو حس مي کردم.
وارد اتاق شدم و در رو بستم. روي تخت نشستم و زانوم رو توي ب*غ*لم گرفتم...
آره... معتاد بود... جونش زود در مي رفت...
romangram.com | @romangram_com